ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - ساعت
- امروز با خواهرت حرف زدم، مىگفت مادرت يهكم مريضه. گفته اين مهرداد بىمعرفت چند روزه به من زنگ نزده. بابا اون كه غير از تو و خواهرت، كس ديگهاى رو نداره. بيا يه جعبه شيرينى بگير، با هم بريم ديدنش، از دلش دربيار. هرچى باشه، مادرته. به خدا اينقدر ثواب داره.
چيزى در ته دلم مانع مىشد كه بپذيرم. چيزى مثل مخلوطى از غرور و خجالت. پسرم جلو پريد و گفت:
- دلم براى مامانجونى تنگ شده.
با اكراه گفتم:
- خب حاضر شين.
وقتى به كوچه مادرم رسيدم، تازه فهميدم دل خودم هم برايش تنگ شده.
ماشين را پارك كردم، زنگ در زدم، جواب نداد. دوباره در زدم، امّا باز هم جوابى نيامد. صداى همسرم درگوشم پيچيد: ... مامانت حالش گرفته ... مريض شده
جعبه شيرينى را به دست ديگرم دادم و با كليد در را باز كردم. تاريك بود، دستم را بر ديوار خاكى كشيدم تا توانستم چراغى روشن كنم. نورى ضعيف قسمتى از حياط را روشن كرد. پسرم به سمت دستشويى در دل تاريكى رفت. رو به مادرش كرد و گفت:
- مامان! يه ديقه وايميستى برم دستشويى؟
همسرم ايستاد. پنجرههاى خانه نور كمى را نشان مىدادند. حياط را طى كردم، دستگيره در را به پايين فشار دادم:
- مادر ... سلام!
همه چيز ساكت بود، كفشهايم را درآوردم و وارد شدم. وسايل خانه رويم سنگينى مىكردند.
- مهردادم، ... اومدم عذرخواهى كُ ...
مادرم روى مبل دراز كشيده بود و چشمانش بسته بود. صدايم را خوردم. به النگوهاى طلايى دور دستان چروكش نگاه كردم و به چهره آرامش. سرم را جلو بردم و آرام گفتم:
- مادر ... مادر ... مهردادم!
باز هم تكان نخورد. ترسيدم، باز هم صدايم را بالاتر بردم، امّا بىفايده بود. تكانش دادم، ناخواسته با خود تكرار مىكردم:
- من فقط چندروز نبودم، ... ببخشيد ... توروخدا پاشو!
شانههايش را تكان دادم، ناخواسته گوشم را به سينهاش چسباندم. صدايى نمىآمد. كوروش درحالىكه ساعت را به گوشش چسبانده بود، دوان دوان وارد خانه شد، با بغض گفت:
- من فقط چند دقيقه درش آوردم ... ديگه كار نمىكنه.
\*\*\*
صداى همسرم كه از آشپزخانه بيرون آمد و سينى چاى را روى ميز گذاشته بود، مرا به خود آورد.
- خوب پدر و پسر گرم گرفتيد، بالأخره ميراث پدرى منتقل شد؟
كوروش خوشحال جلوى آينه راه مىرفت، با ژستهاى مختلف به ساعتش نگاه مىكرد. از روى مبل بلند شدم:
- سريع لباسهاتون رو بپوشيد، بريم خونه مامانجون.
كوروش آينه را رها كرد:
- آخجون! مامانجونى.
همسرم هم ايستاد، لحظهاى با تعجّب نگاه كرد و بعد لبخند زنان سمت اتاقش رفت.
با سرعت مىراندم. ماشينهاى خيابان زياد شده بودند، مزاحم راهم بودند. بالأخره رسيدم، ماشين را جلوى در، زير نور چراغ پارك كردم.
زنگ زدم، جوابى نيامد، دوباره زنگ زدم و با عجله كليد را درآوردم. سردم شده بود، در را با لرزش دستهايم هل دادم، وارد تاريكىهاى حياط شدم. پنجرهها نور بىحالى داشتند. سياهىها را با سرعت به طرف در طى كردم:
- مادر ... مادر.
جوابى نمىآمد، تا اينكه به در رسيدم، در باز شد. مادرم پشت در ايستاده بود. بىامان و محكم بغلش كردم، دستش را به پشتم فشرد، ديگر سردم نبود.
صداى كوروش را شنيدم، از پشت به مادرم سلام مىكرد، بعد از آن گفت:
- مامان يه ديقه وايميستى برم دستشويى؟
خواستم برگردم وچيزى بگويم، ولى دست گرم مادرم هنوز بر پشتم بود ...