ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٧
به قسمتهاى مختلف فرستادند و من ريزنقش همراه حسن كه هيكل بزرگى داشت، مانند فيل و فنجان در كنار حاجى خيرى مانديم.
او ما را به محلّ كار برد و كارهايى به ما سپرد؛ ولى تمام چشمم دنبال خطّ مقدّم بود.
اينجا «اروميه» بود؛ مثل شهر خودمان كه هيچ سر و صدايى نداشت.
يك روز يك كاميون خاور پسته آوردند. حاجى خيرى تمام پستهها را شخصاً خالى كرد و نگذاشت ما دست بزنيم. ما فكر مىكرديم مىترسد ما پستهها را تك بزنيم. بنابراين با حسن قرار گذاشتم يكى از گونىهاى پسته را مخفى كنيم و اين كار را كرديم؛ هر روز سراغ آن گونى مىرفتيم و تا مىتوانستيم، برمىداشتيم و در فرصتهاى مختلف مىخورديم.
حاجى خيرى پشت سرهم مىگفت: اين انبار موش دارد؛ بايد كارى كنيم موشهايش بروند خطّ مقدّم. من تعجّب مىكردم كه منظور حاجى خيرى چيست؟!
چند روز كه از پستهها خورديم، صورت من، حسن و رضا كرمى جوش زد؛ ولى حاجى خيرى چيزى نگفت و ما را به درمانگاه نزد آقاى شريفى فرستاد. آقاى شريفى تا ما را ديد، گفت: چقدر پسته مىخوريد؟ خودتان را مىكشيد؛ مگر پستههاى حاجى خيرى حساب و كتاب ندارد؟
او رفت و به حاجى خيرى گفت و دوتايى سر گونى پسته رفتند. فرداى آن روز شريفى از قول حاجى خيرى گفت: همان دو تا موش، پستهها را از ما كش مىرفتند. آن وقت بود كه فهميديم حاجى خيرى از جريان خبر داشته است.
من كه تازه راه جبهه رفتن را پيدا كرده بودم، كم كم نق زدنهايم شروع شد و مىگفتم: من آمدم بروم جبهه؛ نه اينكه اينجا وقت بگذرانم. حسن به من مىگفت: تو ديوانهاى! در همين تداركات بچرخ و هرچه مىخواهى، بخور.
من گفتم: بخورم و جوش دربياورم؟ گفت: اينجا كويته! تا دلت مىخواهد، استفاده كن. او خودش واقعاً اهل خورد و خوراك بود.
چند روزى از اين جريان نگذشته بود كه محلّ «قرارگاه حمزه» شلوغتر شد و رنگ و بوى ديگرى پيدا كرد. همه در سكوت بودند؛ امّا آدم احساس مىكرد پشت سكوت خبرهايى هست. ما هم كه دنبال رفتن به منطقه بوديم، پشت سر هم به حاجى خيرى مىگفتيم: حاج آقا! اجازه مىدهى ما هم به منطقه برويم؟ و او مىگفت: پسرم! كار براى رضاى خدا، يعنى عبادت و فرق نمىكند كه كجا باشى. تو دنبال رضايت خدا باش. خدا همهجا هست.
ما هم مجبور بوديم سرمان را پايين بيندازيم و چيزى نگوييم. اگر جثّهام كوچك نبود، مىدانستم چكار كنم. غصّهام اين شده بود كه چرا بايد پدرم به آن بلندى و من ريزه بمانم؟
يك ماه از ورودمان نگذشته بود كه روزى حاجى خيرى به آقاى فراتى كه مسئول تداركات قرارگاه بود، گفت: من حميد را با خود مىبرم. از اينكه نام مرا برد، تعجّب كردم. شب فرارسيد و گفت: فردا خودت را آماده كن. وقت آن رسيده كه به منطقه برويم.
فرداى آن روز، حاجى خيرى چند كاميون خاور را بارگيرى كرد. هنگام حركت، آقاى شهابى را به جاى خودش معرفى كرد و به همراه راننده، سه نفرى به طرف «سردشت» حركت كرديم. در بين راه، از كنار «درياچه اروميه» گذشته و زيبايى آن را ديدم. در تمام راه، حاجى خيرى در عالم تفكّر غوطهور بود و گاهى زيرلب نجوا مىكرد و ذكر مىگفت. پشت سر هم از جيبش پسته درمىآورد و به من و راننده مىداد و من مىخوردم. وسط راه تذكّرى داد و گفت: ببين پسرم! دنيا مثل اين پسته است؛ هرچقدر بخواهى بخورى، امكان دارد؛ امّا اگر زياد بخورى، جوش درمىآورى و خودش پسته نمىخورد.
راننده كه مردى داشمشتى بود، گفت: حاج آقا! به نظرت درست است كه شما مسئول تداركات باشى و پستهها را خودت بردارى و براى جبههها نفرستى؟ حاجى خيرى نگاهى به راننده انداخت و گفت: شما هم كمپوتها را تك مىزنيد.
راننده گفت: از كجا مىدانيد ما كمپوتها را تك مىزنيم؟ حاجى گفت: از آنجا كه قبل از درست كردن شربت، تك زديد و هنوز ايستگاه صلواتى درست نشده، دهانتان را شيرين كرديد. راننده تعجّب كرد و ديگر چيزى نگفت.
پس از گذشتن از درياچه اروميه و تماشاى آن، ابتدا سرسبزى منطقه «مهاباد» و سپس زيبايىهاى جادّه پر پيچ و خم مهاباد به سردشت، توجّه ما را به خودش جلب كرد؛ تا كنون مناطقى به اين زيبايى نديده بودم. شب را در سردشت استراحت كرديم و صبح زود بعد از محور «درمانآباد» به كوه «سيرى» رسيده و سپس به روستاى «اسلامآباد» رفتيم. ساخت جادّه در آن درّهها و كوهها، هر بينندهاى را به شگفتى وا مىداشت.
چيزى كه باعث مىشد بيشتر جذب اخلاق و رفتار حاجى خيرى بشوم، نوع برخوردى بود كه با من داشت. گرچه من كوچك بودم، ولى در صحبتهايش از كوه، درّه و رودخانه برايم تفسير مىكرد؛ تفسيرهاى قرآنى كه براى اوّلين بار بود مىشنيدم.
بالأخره به منطقه «چومان» رسيديم و بنا شد از رود چومان عبور كنيم. يكى از گردانهاى جهاد، شبانه يك پل احداث كرده و در منطقه «شانسقه» مقر ايجاد كرده بود. بارها را در مقر تخليه كرديم. پس از تخليه راننده يك گونى شكر آورد و گفت: اين هم شكر ايستگاه صلواتى. حاجى خيرى از او تشكّر كرد و آنجا بود كه فهميدم منظور حاجى خيرى از تك زدن شربت ايستگاه صلواتى چه بوده است.
در آنجا، ايجاد مقرّى با نام شهيد امينيان شروع شد. روزهاى اوّل سرگرم احداث سنگر بوديم و من هم مراقب اسباب و اثاثيه بودم. تا آنكه اوضاع كمى نظم پيدا كرد و محيط مناسبى به وجود آمد. البتّه همه اين كارها زير آتش دشمن انجام مىشد. من چندان توجّهى به انفجارها نداشتم؛ امّا خوشحال بودم كه خود را به منطقه رساندهام.
تقسيم اجناس در بين گردانها و لشگرها بر عهده حاجى خيرى بود؛ با اخلاق خوب و روحيه بشّاش همه را راضى نگه مىداشت. كمتر غذا مىخورد، نانهاى ريخته شده در اطراف سفره را دانه دانه جمع مىكرد و براى هركدام صلوات مىفرستاد. در توزيع برنج، نهايت دقّت را داشت و مىگفت: هركدام از اين برنجها يك «قل هو الله» است.
گوسفندهاى ارسالى به منطقه را خودش ذبح مىكرد و كارها را با تمام حوصلهاش- كه بىنظير بود- پى مىگرفت.
صبحى را به ياد ندارم كه ايشان خواب مانده باشند. وقتى بيدار مىشدم، مىديدم كه همه كارها را آماده كرده و من مثل منزل خودمان احساس مىكردم كه پدرم مرا بيدار كرده است.
گاهى شيطنت مىكردم و به قول معروف، جيم مىشدم. يك روز كه از مقرّ فاصله گرفته بودم، پايم به يك تله افتاد. آنجا منطقه روستايى شانسقه بود و گويا قبل از جنگ، براى گرفتن گرك و روباه تله مىگذاشتند و اين تله هم از آن زمان باقى مانده بود. من تا آن وقت، تله دستساز نديده بودم. وقتى پايم به تله افتاد، خيلى درد گرفت. با تمام توان تله را از هم باز مىكردم تا پايم را بيرون بياورم؛ امّا مجدّداً فنر تله فشار مىآورد و زورم را كم مىكرد.