ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٦
مرد پسته فروش
خاطرهاى از مرد بىريا و زاهد شبزندهدار، مرحوم حاج خيرى
از مينىبوس كه پياده شدم، هنوز در اين فكر بودم كه توجّه كسى به كوچك بودنم جلب نشود. فكر مىكردم حالا كه از دست اعزام كننده نيرو خلاص شدم، تا پايان راه كه به خطّ مقدّم مىرسم، بايد مراقب باشم تا به قول معروف، برق كسى مرا نگيرد.
پشت سر بقيه حركت كرديم و ديروقت بود كه به «قرارگاه مهندسى حمزه سيدالشّهدا (ع)» رسيديم. پياده كه شديم، برادرى به استقبال گروه آمد و همه را به سوى غذاخورى هدايت كرد. غذاخورى جالبى بود. تا كنون سرِ صندلى، غذا نخورده بودم؛ چه رسد كه صندلىهايش نيز ابتكارى باشد.
همه سالن غذاخورى را با نظم خاصّى چيده بودند؛ ما كه نديده بوديم.
صبر كرديم تا ديگران بنشينند و ما هم از آنان ياد گرفتيم. ميز غذاخورى در هر نيم متر يك پايه داشت و نيمكت متّصل به آن، به صورت لولايى ساخته شده بود. بعضىها شلوغ و با نيمكتها بازى مىكردند. يكى از دوستان وقتى نيمكت را براى دوستش آماده كرد، تا او خواست بنشيند، نيمكت را به داخل برگرداند و با افتادن او، فضاى خنده را براى سايرين فراهم كرد.
خيلى گرسنه بوديم. شام حاضر بود؛ امّا نمىدانم چرا معطّل مىكردند. احتمالًا ما خيلى دير رسيده بوديم و آشپز مجبور بود دوباره غذا را گرم كند.
بالأخره غذا را آوردند. خيلى عالى بود. غذاى گرم، چلو مرغ در جبهه! ما كه خيلى كيف كرديم و واقعاً غذاى مناسبى پخته بودند.
همه كه غذا خوردند، ما را به طرف نمازخانه حركت و به هر نفر دو تا پتو تحويل دادند. در آنجا ياد گرفتم كه قسمتى از پتو را لوله و قسمتى را هم پهن كنم و روى آن بخوابم و پتوى ديگر را هم روى خودم كشيدم.
تا پاسى از شب، سر و صداى خنده بعضىها مزاحم خوابم بود؛ امّا بالأخره خوابم برد.
در عالم لذّتبخش خواب بودم كه ناگهان دو نفر كه در حال دويدن به دنبال هم در محيط نمازخانه بودند، به زمين خوردند و صداى زيادى ايجاد كردند. همه سراسيمه بلند شدند و لحظاتى بعد مسئولى كه ديشب به استقبال ما آمده بود، وارد شد و با صداى بلند گفت: اينجا چه خبر است؟ نمىتوانيد درست بخوابيد؟ اگر بخواهيد اينطورى برخورد كنيد، از همينجا برتان مىگردانم.
من حسابى ترسيده بودم؛ حتّى دغدغه بازگشت هم برايم آزاردهنده بود. با آن جثّه كوچك، پتو را روى سرم كشيدم تا مرا نبينند و تا آنجا كه امكان داشت، پايم را دراز كردم تا نگويند كه بچّه هستم. با تهديد مسئول ديگر، همه دراز كشيده و خوابيدند.
هنوز هوا تاريك بود كه صداى «قرآن» از نمازخانه بلند شد و من كه هنوز از خوابيدن سير نشده بودم، ديدم اوضاع به گونهاى است كه نمىتوان خوابيد. با اينكه همه بدنم را خواب فراگرفته بود، به ناچار بلند شدم. اوّلين بار بود كه رختخوابم را جمع مىكردم. نمىدانستم آن را كجا بگذارم. بقيه هم مثل من بودند. بالأخره يك نفر پتوها را به گوشهاى برد و من هم همين كار را كردم. يكى از همسفران، دوستش را كه خواب بود، صدا مىكرد و دوستش كه زير پتو بود و خودش را به خواب زده بود، مىگفت: من نمازم را خواندهام؛ در حالىكه هنوز اذان نشده بود.
از نمازخانه بيرون رفتم و ديدم سرويس بهداشتى آنقدر شلوغ است كه نگو و نپرس! پس از رعايت نوبت، جلوى آينه رفتم و با بالا زدن آستين، شروع به وضو گرفتن كردم. با ديدن دعاى وضو لب به نجوا بازكرده و آن را خواندم. همه براى نماز صبح وارد نمازخانه مىشدند. وقتى وارد شدم، آنهمه انسان را ديدم كه براى انجام بندگى صبحگاهى، رو به قبله صف كشيده بودند.
گروه ما در ميان جمعيت گم شده بود و ديگر اثرى از شلوغكارىهاى ديشب ديده نمىشد. سريع خودم را به صف رساندم و نماز خواندم و تعقيبات را نيز انجام دادم.
بعد قرآن آورده و گرداگرد هم نشستند؛ پيرمردى خوشسيما در بالاى مجلس نشسته بود و هركس قرآن مىخواند، او را استادگونه راهنمايى مىكرد. سپس همه به غذاخورى هدايت شدند. نان خشك شده روستا روى سفرههاى ميز پذيرايى، دل آدم را مىربود. همان پيرمرد خوشسيما روى آنان آب مىپاشيد و صلوات مىفرستاد.
قالبهاى پنير را در بشقابهاى روحى گذاشته و بين ميزها چيده بودند. چاى داغ هم در چندين سماور مهيا شده بود و هركس براى خودش مىريخت. هركس يك ليوان شيشهاى داشت؛ امّا ليوانهايى كه در اختيار آنها بود، ما نداشتيم.
همان پيرمرد خوشرو، من و حسن سرورى را صدا كرد و گفت: شما با من بياييد. دو نفر بوديم كه با ايشان رفتيم. در يك جاى انبارى مانند- كه بعدها فهميديم به آن «كانتينر» مىگويند- را باز كرد و تعدادى ليوان شيشهاى را در گونى ريخت و به من داد و گفت: برويد اينها را بشوييد و بياوريد.
ما رفتيم و آنها را شستيم و وقتى برگشتيم، او آنها را بين نيروهاى تازه از راه رسيده تقسيم كرد؛ گرچه تا آن لحظه برخى صبحانهشان را خورده بودند.
بعد از صبحانه، ما را به خط كرده و هركس را به جايى فرستادند. من و حسن را نزد پيرمرد خوشسيما فرستادند كه به او حاجى خيرى مىگفتند. سنّ او بيشتر از ٦٠ سال و دنيا ديده، صبور، آرام و متين بود و در بخش تداركات كار مىكرد.
چند انبار در اختيار داشت و چند آدم قوىهيكل تحت نظرش كار مىكردند كه هيچ تناسبى با من نداشتند. من نسبت به سنّم ريزنقش بودم. بيش از ١٣ سال سن هم نداشتم و هرچه فكر كردم كه چرا بايد مرا پيش اين پيرمرد بفرستند، دليلش را نيافتم.
در گروه اعزامى ما، برخى جوشكار بودند، برخى راننده لودر و بولدوزر، برخى نجّار و برخى هم قالببند و آرماتوربند و من به خاطر اينكه اين مشاغل را نمىشناختم، غصّه مىخوردم. با خودم گفتم پس بايد كارى را يادبگيرم. آنها را