ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - سفر از چين تا طالقان بر روى ابر
به ساحل رساند و نجات يافتم.
همين كه نگاه كردم، درختها و رودهايى را ديدم. كنار يكى از درختها خوابيدم.
در عالم خواب، صداى هولناكى را شنيدم. پس وحشتزده از خواب بيدار شدم و ديدم كه دو حيوان به شكل اسب در حال نزاع و زد و خورد بودند.
هنگامى كه متوجّه من گشتند، سريع وارد دريا شدند. در همين اثنا، پرنده عظيم الجثّهاى را ديدم كه جلوى غارى در همان نزديكى فرود آمد و چون خواستم نزديك آن پرنده شوم، متوجّه من شد و پرواز كرد و رفت.
سپس نزديك آن غار رفتم و صداى تسبيح و اذكار و تلاوت «قرآن» را از درون آن شنيدم. وقتى نزديكتر رفتم، شخصى از درون غار مرا با اسم و نسب صدا كرد و اظهار داشتند: «بيا داخل غار.»
پس وقتى داخل آن غار رفتم و سلام كردم، مردى قوى و تنومند را ديدم كه جواب سلام مرا دادند و فرمودند:
«اى على بن صالح طالقانى! جريان تو چنين و چنان است.» و تمام داستان و ماوقع را برايم بازگو كردند و چون سخن ايشان پايان يافت، گفتم: «تو را به خدا سوگند! برايم بگو كه چه كسى تو را از جريان من آگاه ساخته است؟»
در جواب اظهار داشتند: «خداوندى كه عالِم به غيب است و تمام وقايع و امور به خواست او انجام مىپذيرد.» سپس فرمودند: «تو گرسنه و خسته هستى.» در همين لحظه زمزمهاى نمودند كه متوجّه آن نشدم. فقط ديدم كه بلافاصله مقدارى غذا و آب به همراه حولهاى حاضر شد.
بعد از آن فرمودند: «از اين طعام ميل كن كه خداوند متعال آن را براى تو فرستاده است.» پس مشغول خوردن شدم و غذايى لذيذتر و گواراتر از آن نديده بودم.
سپس آن شخص دو ركعت نماز به جاى آوردند و فرمودند: «آيا مايل هستى كه به ديار خود باز گردى؟»
عرضه داشتم: من كجا و ديار من كجا؟!
در همين لحظه، دعايى را خواندند و دست مبارك خود را به سمت آسمان بلند نموده و اظهار داشتند: «السّاعة، السّاعة.»
پس ناگهان ابرى پديدار شد و آن شخص را مخاطب قرار داد و گفت: سلام عليك، يا ولى اللّه و حجّته!
و آن شخص پاسخ دادند:
«عليك السّلام و رحمة الله و بركاته، أيتها السّحابة السامعة المطيعة!»
سپس فرمودند: «قصد چه منطقهاى را دارى؟»
ابر پاسخ داد: به سمت طالقان مىروم.
آن شخص فرمودند: «به اذن خداوند متعال كنار ما، بر زمين فرود آى!»
پيش از آنكه ابر پرواز كند، آن شخص را به خداوند يكتا و به پيغمبر اكرم (ص) و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) سوگند دادم كه خود را معرفى نمايد و نام خود را بگويد.
پس فرمودند: «خداوند متعال هيچگاه زمين خود را از حجّت ظاهرى يا حجّت باطنى رها و خالى نمىگذارد و من حجّت ظاهرى خداوند منّان هستم. من موسىبن جعفرم.»
در همين حال، من متذكّر امامت و ولايت آن حضرت شدم. سپس ابر پرواز كرد و پس از گذشت لحظاتى كوتاه، مرا در طالقان در خيابان و محلّه خودمان پياده كرد.
راوى در ادامه حكايت افزود:
پس از آنكه هارون الرّشيد داستان را به طور مشروح شنيد، دستور داد تا شخص طالقانى را به قتل رسانند تا مبادا ديگران بشنوند.
منبع: بحارالانوار، ج ٤٨، ص ٣٩، ح ١٦، (نقل از كتاب «چهل داستان و چهل حديث از امام موسى كاظم (ع)»، عبدالله صالحى).