ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨
تا تله را از پايم درآورم، دو سه ساعت طول كشيد. وقتى برگشتم، ديدم كه حاجى خيرى خيلى نگران است. مرا به سين جيم كشيد و من هم راستش را گفتم. پماد آورد و پايم را ماساژ داد و بعد از يكى دو روز، خوب شدم.
تصميم گرفتم كه ديگر دنبال اين كارها نروم و براى آيندهام فكرى بكنم؛ وگرنه اگر به خانه برگردم، دوباره مرا به جبهه راه نخواهند داد. به فكر افتادم كه كارى ياد بگيرم. دنبال اين بودم كه كار با لودر را ياد بگيرم و چون گردان مهندسى الغدير (پشتيبانى جنگ استان همدان) رو به روى ما مقرّ داشت، با آنها دوست شده و سعى كردم رانندگى با لودر را ياد بگيرم. روزها همينكه حاجى خيرى شروع به خواندن قرآن مىكرد، به آن مقرّ مىرفتم و يكى دو ساعت بعد مىآمدم.
خواندن قرآن بعد از نماز، كار هميشگى او بود. يك روز نصيحتى به من كرد و گفت: در عرض عمرت دقّت كن و در هر روز يك كار براى خدا انجام بده؛ امّا من در فضايى نبودم كه حرف او را درك كنم و مشق شب بنويسم؛ بىخيال بىخيال بودم.
در نيمههاى يك شب، احساس خاصّى مرا از خواب بيدار كرد. ديدم از بيرون سنگر صداى زمزمه به گوش مىرسد. آهسته به دنبال صدا بيرون رفتم و ديدم پشت سنگر، كسى به سجده افتاده و در حال راز و نياز با خداى خودش است. در كنار سنگر نشستم و به سخنانش گوش دادم. چنان با خدايش صحبت مىكرد كه مو به تن انسان راست مىشد.
در همين حال كه به سجده رفته بود، ناگهان شنيدم كه شروع به دعا كردن كرد و اوّلين كسى كه اسم برد، امام خمينى (ره) بود. در بين دعاهايش، ناگهان نام مرا هم به زبان آورد و برايم دعا كرد. واقعاً انرژى گرفتم و از اينكه دعايم كرده، به خود مىباليدم. از آن زمان، درك جديدى را حس كردم و همانجا تصميم گرفتم كه بعد از اين، او را به عنوان معتمد خودم انتخاب كنم، تمام رازهاى دلم را برايش بگويم و تنها كسى باشد كه با او مشورت مىكنم.
صبح كه شد، نماز صبح را پشت سرش خواندم؛ تعجّب كرد و گفت: ضمن تقدير از اينكه نماز را به جماعت خواندى، امّا پشت سر كسى نماز بخوان كه مؤمن باشد. جوابش را ندادم؛ امّا در دلم گفتم كه: از تو مؤمنتر چه كسى مىتواند باشد؟
يك روز يكى از رزمندگان، درخواستى براى ١٠ توپ (رول) پلاستيكى سنگرى آورد و انتظار داشت ما كه توزيعكننده پلاستيك سنگرى بوديم، همه ١٠ توپ را به او بدهيم. ما هم از روزى كه وارد منطقه شده بوديم، فقط ١٠ توپ پلاستيك داشتيم و اين براى كلّ منطقه تدارك ديده شده بود و حالا هم ٤ توپ بيشتر نمانده بود.
سر و صداى آن رزمنده، بعد از نيم ساعت چنان بالا رفت كه تقريباً مقرّهاى اطراف نيز شنيدند و آمدند، ببينند كه چه خبر است؛ امّا همه حق را به حاجى خيرى مىدادند. با وجود فريادهاى آن جوان، حاجى خيرى اصلًا صدايش بلند نشد؛ ولى آن جوان سخنانى مىگفت كه از نظر من بسيار ركيك بود. جلو رفتم تا او را قانع كنم؛ امّا با ديدن قدّ و قواره من، چنان توهين كرد كه نگران شدم و دوباره به كوچك بودن خودم غصّه خوردم و حاجى خيرى بلند شد و از من دفاع كرد.
ديگران دخالت كرده، او را به كنارى كشيدند؛ ولى همچنان بد و بيراه مىگفت و حاجى خيرى را به گداصفتى ملقّب مىكرد.
در اين بين، كسى او را كنار كشيد و گفت: مىدانى اين مرد كيست؟ او يكى از باغداران و فروشندگان پسته است؛ ٦ سال است كه مغازه پسته فروشى خود را تعطيل كرده و تمام باغات پستهاش را در راه جبهه هزينه مىكند. او از مردان شريف «دامغان» است و حقوقى بابت اين موضوع دريافت نمىكند. او خود را مسئول تداركات كرده تا مبادا اموال ارسالى مردم حيف و ميل شود؛ او شريفترين مرد جبهه است.
در همين حال، من ٤ توپ پلاستيك را به پشت سنگر برده و با خاك مخفى كردم و اين قضيه تمام شد.
يك روز دشمن جادّه جلوى مقرّ ما را زير آتش گرفته بود و هر خودرويى كه عبور مىكرد، گلولههاى دشمن در اطرافش زمين مىخورد. بر اثر همين آتشبار، گلوله توپى در جادّه افتاد و يك لندكروز آتش گرفت. سراسيمه براى كمك به طرفش رفتيم. گلوله ديگرى به زمين خورد كه تركشهايش به پاى من اصابت كرد. با اينكه بيمارستان نزديك بود، امّا تا به آنجا برسيم، خون زيادى از من رفت. حاجى خيرى خيلى زحمت كشيد و بالأخره من را به بيمارستان انتقال دادند و پس از يك ماه، از بيمارستان به منزل رفتم.
در حالى كه اقوام دور و برم را گرفته و مشغول احوالپرسى بودند، از طرف «ستاد پشتيبانى جنگ» برايم هديه آوردند و جهادگران استان به عيادتم آمدند. هديه را كه باز كردم، ديدم يك بسته دو كيلويى پسته دامغان است كه حاج خيرى برايم فرستاده؛ نامهاى هم برايم فرستاده و در آن نوشته بود: چند توپ پلاستيك سنگرى را كه پنهان كرده بودى، پيدا كردم؛ امّا آن شيشه عسل را پيدا نكردم.
يادم آمد كه شيشه عسل را از جعبههاى ارسالى برداشته و داخل يك درخت بلوط پنهان كرده بودم. با نامه من و نوشتن جاى آن، باز هم حاجى خيرى نمىتوانست جاى آن را پيدا كند؛ چرا كه آن را در مسير همان تلهها پنهان كرده بودم و راضى نبودم حاجى خيرى به آن منطقه برود؛ ممكن بود او هم پايش به تله بيفتد.
خلاصه بعدها براى پدر و مادرم از خصوصيات، خاطرات و اخلاق حاجى خيرى تعريف كردم و روزگار گذشت. سالها بعد روزى با خانوادهام به طرف «مشهد» حركت كردم. حالا ديگر صاحب فرزند بودم و آنها بزرگ شده بودند. براى نماز در دامغان ايستادم. دلم ياد حاج خيرى را كرد؛ امّا نشانىاش را نداشتم و دوست داشتم او را به فرزندانم نشان دهم. برايشان گفتم كه دامغان پسته خوبى دارد. در كنار «حسينيه ابوالفضل (ع)» ايستادم و نماز خوانديم. در بازگشت، پسرم كميل رفت و مقدارى پسته خريد.
ناگهان ديدم كه پيرمردى از مغازه بيرون آمد. خودش بود؛ حاجى خيرى بود. رفتم احوالپرسى كردم. اوّل مرا نشناخت؛ ولى وقتى نشانى دادم، يادش آمد.
با اصرار، ما را به منزلشان دعوت كرد. پس از گفتوگوهايى در مورد آن دوران، خبر شهادت حسن سرورى را به من داد. من فكر مىكردم خودم به خط رفته و آنجا مجروح شدهام و حسن در اروميه مانده است؛ امّا او هم بعد از من، به «حلبچه» اعزام و در آنجا شيميايى شده و پس از جنگ به شهادت رسيده بود.
من را باش كه هم از حاجى خيرى و هم از حسن سرورى عقب ماندم! نزد اين مرد خدا، سراپا خجل بودم كه در جبهه، چقدر بازيگوشى مىكردم. ايشان واقعاً مردى نيكنام بود و وقتى به فرزندانم گفتم كه اين مرد حقّ پدرى بر گردنم دارد و استادم بوده، بسيار خوشحال شدند. ياد نصيحت ايشان افتادم كه مىگفت: اگر در هر روز، يك كار براى خدا انجام دهى، عاقبت بخير خواهى شد.
إنشاءالله.
منبع: خبرنامه كانون سنگرسازان بىسنگر، خاكريز، شماره ٦٨، صص ٢٣- ٢١.