ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - اعلم بودن على عليه السلام و يوشع عليه السلام ملاك وصايت
بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز براى انجام نماز ردايى برنگيرم و پاى بيرون ننهم تا كه قرآن را در كتابى گرد آورم و چنين كردم. سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسين را گرفتم و به خانه يكايك مجاهدان بدر و پيشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در مورد حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به يارى خويش فراخواندم. از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند؛ سلمان، ابوذر، مقداد و زبير.
از خاندانم نيز كسى نبود تا از من پشتيبانى كند. حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته. من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوانِ خوار، عبّاس و عقيل كه تازه از كفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند. آنگونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: «اى برادر! همانا كه اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند.» هارون برايم الگوى نيكويى است و عهد و پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم حجّتى نيرومند!»[١]
رجعت در بنىاسرائيل و اسلام
حمرانبن اعين از امام باقر عليه السلام پرسيد: آيا چيزى در بنىاسرائيل هست كه ما مشابهش را نداشته باشيم؟ حضرت فرمودند: «نه.» حمران پرسيد: اين عدّهاى كه خدا دربارهاشان مىفرمايد: «مگر قصّه آنان را كه هزاران نفر بودند، نشنيدهاى ...»[٢] اينها را خدا به دنيا برگرداند تا مردم ايشان را ديدند و همان روز مردند يا مدّتى ماندند؟ فرمودند: «بلكه آنها به دنيا برگشتند؛ به طورى كه در خانهها نشستند و غذا خوردند، زن گرفتند و مدّتى بودند. سپس به مرگ طبيعى مردند.»[٣]
شهادت اميرمؤمنان در همان شب وفات يوشع و عروج عيسى عليه السلام
امام باقر عليه السلام فرمودند: «چون امير المؤمنين عليه السلام از دنيا رفت، حسنبن على عليه السلام در «مسجد كوفه» به پا خاست و سپاس خدا كرد و بر او ستايش نمود و سپس فرمود:
«اى مردم! به راستى، امشب مردى در گذشت كه اوّلين از او پيش نباشند و آخرين به او نرسند. او پرچمدار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود. جبرئيل در سمت راستش بود و ميكائيل در سمت چپش. از ميدان بر نمىگشت تا خدا به او پيروزى مىداد. به خدا! سپيد و سرخى (نقره و طلا) به جاى نگذاشته، جز هفتصد درهم كه از عطاى او فزون از هزينه بوده و مىخواست با آن خدمتكارى براى خانواده خود بخرد.
به خدا! در شبى وفات كرد كه وصىّ موسى، يوشعبن نون در آن وفات كرد و در همان شبى كه عيسىبن مريم را به آسمان برآرند و در شبى كه قرآن در آن فرود آمد.»[٤]
صفورا و عايشه؛ شورشگران عليه وصىّ پيامبران
در روايت است كه عبدالله بن مسعود مىگويد: به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردم: يا رسول الله! وقتى كه از دنيا بروى، چه كسى شما را غسل مىدهد؟ فرمودند:
«هر پيامبرى را وصىاش غسل مىدهد.» گفتم: اى رسول خدا! وصىّ شما كيست؟
فرمود: «علىّبن أبى طالب است.» گفتم: اى رسول خدا! او پس از شما چند سال زندگى خواهد كرد؟ فرمودند: «سى سال؛ زيرا يوشعبن نون كه وصىّ موسى عليه السلام بود، پس از او سى سال زندگى كرد و صفورا دختر شعيب و همسر موسى بر او شوريد و گفت من به خلافت، از تو شايستهترم. يوشع با وى جنگيد و همرزمانش را كشت و خودش را اسير كرد و با او خوشرفتارى نمود. دختر ابوبكر نيز به زودى بر على مىشورد و در ميان چند هزار نفر از امّتم به جنگ او آيد و على نيز با او بجنگد و همرزمانش را بكشد و او را اسير كند و با وى خوشرفتارى نمايد و درباره عايشه خداى تعالى فرموده است: «در خانههاى خود بمانيد و همانند دوران جاهليّت اولى خودنمايى نكنيد.»[٥] كه مقصود از آن (جاهليت اولى) صفورا دختر شعيب است.»[٦]
يوشعبن نون و همسر شورشگر حضرت موسى عليه السلام
شيخ صدوق با اسنادش نقل مىكند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسش شد كه قبر موسى عليه السلام كجاست؟ و آن حضرت فرمودند: «آن بر كنار راه بزرگى، پهلوى تلّ سرخ است.
بعد از آن، يوشعبن نون عليه السلام به امر نبوّت و خلافت قيام كرد و بر آزار و سختى و بلاى سركشان شكيبا بود تا آنكه سه تن از طواغيت درگذشتند و پس از آنها كارش بالا گرفت؛ امّا دو تن از منافقان قوم موسى عليه السلام، صفورا، دختر شعيب، همسر موسى عليه السلام را به شورش واداشتند و به همراهى صد هزار نفر به جنگ يوشعبن نون آمدند و او با ايشان جنگيد و بسيارى از آنها كشته شدند و بقيّه به اذن خداى تعالى گريختند و صفورا دختر شعيب اسير شد و يوشعبن نون به او گفت: در دنيا تو را بخشيدم تا پيامبر خدا موسى عليه السلام را ملاقات كرده و شكايت تو و قومت را به او برم.
صفورا گفت: واويلا! به خدا اگر بهشت را بر من ارزانى كنند، شرمم آيد كه پيامبر خدا را در آن ملاقات كنم؛ زيرا كه هتك حرمت وى را كردهام و بر جانشين او شوريدهام.»[٧]
حق بودن، سنّ و سال نمىشناسد
اميرمؤمنان در يكى از احتجاجات خود با يك فرد كافر، به مسئله سدّ ابواب اشاره كردند و فرمودند:
«اين باز و بسته نمودن [در]، جز به فرمان حضرت حق نبود و [اصحاب] گفتند: درهاى ما افراد سنّ بالا را بستى و درِ خانه كوچكترين فرد ما را ترك گفتى! امّا درباره مسئله كوچكى سن [بايد گفت]، خود خداوند متعال يوشعبن نون را با اينكه هفت سال بيشتر نداشت، كوچك نشمرده و به موسى فرمان داد كه عهد وصيّت با او نمايد و نيز حضرات يحيى و عيسى را كوچك نشمرد، وقتى عزايم و براهين حكمت خود را بديشان سپرد و هر آينه، خداوند اين كار را به لحاظ علم به عاقبت امور انجام داد كه وصىّ او بعدها گمراه و كافر نخواهد شد.»[٨]
اعلم بودن على عليه السلام و يوشع عليه السلام ملاك وصايت
سلمان فارسى (ره) مىگويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدم: وصىّ تو از امّتت كيست؟ زيرا پيغمبرى مبعوث نشده، جز آنكه از امّت خود وصىّ داشته است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: «هنوز براى من بيان نشده.» من تا مدّتى