ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - قافله سالار عشق
گلستانه
هزار آينه مبهوت بىشمارى تو
هزار آينه مبهوت بىشمارى تو
هزار باديه مجنون نى سوارى تو
بهار آمده با لالههاى سينه زنش
پى زيارت باغ بنفشهكارى تو
هلا كه جمع نقيضين بوسه و عطشى
نديدهام لب خشكى به آبدارى تو
چه جاى نغمه در اين روزگار يأس مگر
به روى دست تو پرپر نشد قنارى تو؟
هم او كه نامه برايت نوشت، با خنجر
ببين كه آمده از پشت سر به يارى تو
دريغ، كارى از اين طبع مُرده ساخته نيست
به جز شمردن گلزخمهاى كارى تو
به ما مخند كه جاى گريستن بر خويش
نشستهايم دمادم به سوگوارى تو ...!
سعيد بيابانكى
قافلهسالار عشق
اى محمد، اى رسول بهترين كردارها
حُسن خلقت شهره در اخلاقها، رفتارها
در بيانت بند مىآيد زبان ناطقان
قامت مدحت كجا و خلعت گفتارها
بال رفتن تا حريمت را ندارد اين قلم
قاب قوسينت كجا و مرغك پندارها
طفل ابجد خوان تو سلمان سيصد ساله است
استوار مكتب ايثار تو عمارها
تا نفس داريم و تا خورشيد مىتابد به خاك
دل به عشق بىزوالت مىكند اقرارها
پاىبوسى تو عزّت داده ما را اينچنين
گل نباشد كس نمىآيد سراغ خارها
كى رود از خاطرم يادت كه در روز ازل
كندهاند اسم تو را بر سنگ دل حجّارها
داغ تو در سينه ما هست چون خاك توايم
لاله كى روييده در آغوش شورهزارها
گل كه منسوب تو گردد رنگ و بويش مىدهند
شاهد حرفم گلاب و شيشه عطّارها
وقت رزمت آنچنانى كه ميان كارزار
رو به تو آرند وقت خستگى كرّارها
اى كه با خون دلت پروردهاى اسلام را
چشم واكن كه نهالت داده اكنون بارها
سنگ مىخوردى و مىگفتى كه ايمان آوريد
كس نديده از رسولى اينچنين ايثارها
با عيادت از كسى كه بارها آزردهات
روح ايمان را دميدى بر دل بيمارها
خم به ابرويت نياوردى در اين بيست و سه سال
بر سرت گرچه بلا باريد چون رگبارها
رفتى و داغ تو پشت دين رحمت را شكست
جان به لب شد از غمت، شهرت مدينه، بارها
محسن عرب خالقى