ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - اقتداى اميرمؤمنان عليه السلام به هارون عليه السلام
نمود و دست مبارك خود بر آن نهاد. آب به فوران آمده و بلند شد؛ به گونهاى كه هشت هزار مرد از آن وضو ساخته و به قدر حاجت خود از آن نوشيدند و چهارپايان خود را سيراب ساخته و آنچه مىخواستند، با خود بردند.»[١]
گوسالهپرستى در امّت اسلام
در احتجاجى كه بين ابنعبّاس با معاويه درگرفت، ابنعبّاس رو به معاويه كرد و گفت:
خداى عزّوجلّ در كتابش مىفرمايد:
«قَلِيلٌمِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ؛[٢]
عدّه كمى از بندگان من شكرگزار هستند.»
ومىفرمايد:
«وَما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ؛[٣]
بيشتر مردم- اگر چه حرص داشته باشى- مؤمن نيستند.»
ومىفرمايد:[٤]
«إِلَّاالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ؛[٥]
مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه اينان كم هستند.»
ودرباره حضرت نوح عليه السلام مىفرمايد:
«وَما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ؛[٦]
به همراه او جز عدّه كمى ايمان نياوردند.»
اى معاويه! از اين مطلب (كمياور بودن حق) تعجّب مىكنى؟! عجيبتر از مسئله ما، كار بنىاسرائيل است. ساحران به فرعون گفتند:[٧] «هر حكمى مىخواهى، بنما. اين زندگى دنيا مىگذرد. ما به پروردگار عالم ايمان آوردهايم.»[٨] آنان به موسى ايمان آوردند و او را تصديق نمودند و تابع او شدند. او هم با آنان و تابعان خود از بنىاسرائيل به راه افتاد تا آنان را از دريا گذرانيد و عجايب را به آنان نشان داد و اين در حالى بود كه او را قبول داشتند و «تورات» را تصديق مىكردند و به دين او اقرار داشتند.
حضرت موسى عليه السلام آنان را از كنار قومى كه بتان خود را مىپرستيدند، عبور داد.[٩] گفتند: «اى موسى! براى ما هم خدايى قرار بده، همانطور كه آنان خدايانى دارند.»[١٠]
سپس گوساله را اتّخاذ كردند و همگى، به جز هارون و اهل بيتش، ملازم آن شدند و سامرى به آنان گفت: اين خداى شما و خداى موسى است. و آن زمان كه حضرت موسى عليه السلام به آنان گفت: «بر سرزمين مقدّسى كه خداوند برايتان مقدّر كرده داخل شويد»، در جواب آنچه خداوند در كتابش نقل كرده است، گفتند:
در آنجا، قومى زورگو هستند و تا آنان از آنجا خارج نشوند، ما هرگز داخل نمىشويم. اگر از آن خارج شدند، ما داخل مىشويم. تا آنجا كه حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: «پروردگارا! من جز خودم و برادرم را در اختيار ندارم. بين ما و قوم فاسقين جدايى بينداز.» و سپس گفت: «پس بر قوم فاسق تأسّف مخور و ناراحت مباش.»[١١]
اين امّت هم همان مثال را به طور مساوى اجرا كردند.[١٢] اينان فضايل و سوابقى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و م نزلتهاى نزديكى با او داشتند. به دين محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و قرآن اقرار داشتند تا آنكه پيامبرشان از آنان مفارقت كرد. آنگاه اختلاف نمودند و متفرّق شدند و بر يكديگر حسد بردند و با امام و ولىشان مخالفت كردند تا آنكه از ايشان باقى نماند بر آنچه با پيامبرشان عهد كرده بودند؛ جز رفيق ما كه نسبت به پيامبرمان به منزله هارون نسبت به موسى است و چند نفرِ كمى كه خدا را با دين و ايمانشان ملاقات كردند و ديگران به پشت سرشان عقبگرد كردند؛ همانطور كه اصحاب حضرت موسى عليه السلام با اتّخاذ گوساله و پرستش آن و گمان اينكه خدايشان است و اجتماعشان بر سر آن، به جز هارون و فرزندانش و عدّه كمى از اهل بيتش، چنين كردند.[١٣]
گوساله و سامرى امّت اسلام
سليمبن قيس مىگويد: از سلمان (ره) شنيدم كه مىگفت:
بعد از آنكه آن مرد (عمر) آن سخن را گفت[١٤] وپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم غضبناك شد و كتف را رها كرد، از امير المؤمنين عليه السلام شنيدم كه فرمود: «آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نپرسيم چه مطلبى مىخواست در كتف بنويسد كه اگر آن را مىنوشت، احدى گمراه نمىشد و دو نفر هم اختلاف نمىكردند؟»
من سكوت كردم تا كسانى كه در خانه بودند، برخاستند و فقط اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام باقى ماندند. من و دو رفيقم ابوذر و مقداد هم خواستيم برخيزيم كه على عليه السلام به ما فرمودند: «بنشينيد.»
حضرت مىخواست از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤال كند و ما هم مىشنيديم؛ ولى خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابتدا فرمودند: «برادرم! نشنيدى دشمن خدا چه گفت؟! جبرئيل كمى قبل از اين، نزد من آمد و به من خبر داد كه او سامرى اين امّت است و رفيقش (ابو بكر) گوساله آن است[١٥] وخداوند تفرقه و اختلاف را بعد از من، بر امّتم نوشته است؛ بنابراين جبرئيل به من دستور داد بنويسم آن نوشتهاى را كه مىخواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقهاى بياوريد ...»[١٦]
اقتداى اميرمؤمنان عليه السلام به هارون عليه السلام
حضرت على عليه السلام درباره دليل سكوتشان در دوران سه خليفه فرمودند:
«رسول خدا به من فرمودند: «اگر يارانى يافتى، با آنان جهاد كن و اگر نيافتى، دست نگهدار و خون خويش حفظ كن تا كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنّت من يارانى بيابى.»
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا خبر داد كه به زودى امّت مرا رها خواهند كرد و با فردى جز من بيعت خواهند نمود و جز مرا پيروى خواهند كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى و اندكى پس از حضرتش، سرنوشت امّت، همانند هارون و پيروانش و گوساله و گوسالهپرستان خواهد شد؛ آن هنگام كه موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه ديدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى؟ آيا مىخواستى مرا نافرمانى كنى؟! [هارون] گفت: اى برادر! اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند.[١٧] وگفت: اى برادر! مرا سرزنش مكن. ترسيدم كه بگويى ميان بنىاسرائيل تفرقه انداختى و وصيّتم را به كار نبستى؛ يعنى هنگامىكه موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و يارانى يافت، با آنان جهاد كند و اگر نيافت، دست نگهدارد و خون خويش را حفظ كند و پراكندهاشان نسازد و من ترسيدم كه برادرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من چنين گويد كه: چرا ميان امّت پراكندگى افكندى و وصيّتم را به كار نبستى؟ به تو گفتم كه اگر يارانى نيافتى، دست نگهدارى و خون خود و اهل بيت و پيروانت را حفظ كنى.
پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مردم به ابوبكر روى آوردند و با وى بيعت كردند؛ در حالى كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم