ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - شادى و غم
مىشود، در نهايت، شادىآفرين است. شما نگاه كنيد وقتى براى امام حسين (ع) كسى گريه مىكند، در درونش شاد است. همين طور است وقتى افراد در حرمهاى اهل بيت (ع) گريه مىكنند.
با اين دستهبندى، غمهاى بد هم به غمهايى گفته مىشود كه متعلّقاتش يكى از بخشهاى سهگانه جمادى، گياهى و حيوانى باشد؛ چون ما را از كمالهايى كه بايد دنبالش باشيم، باز مىدارد. اين حزنها فرد را دچار انقباض و غمزدگى مىكنند.
قيمت هر انسانى، بستگى به نوع شادىها و غمهايش دارد؛ علاقهها و انقباضهاى دلش. با اين غمها و شادىها مىتوانيم بفهميم قيمت ما چقدر است و در كدام شأن خود زندگى مىكنيم. ما هر چقدر سطح رغبتمان عقلانى و فوق عقلانى شود، انبساط و شادى در ما بيشتر مىشود. آسيبها و فقدانهاى بخش گياهى و حيوانى، ما را ناراحت و اذيت نمىكند. كسى كه اسير دنيا مىشود، درگير اين فقدانها مىشود و هرچقدر هم داشته باشد، باز بيشتر مىخواهد و دلش آرام نمىشود.
در كنار بحث شادى، ظاهراً بايد اشارهاى هم به عوامل دستيابى به آرامش داشته باشيم.
در نگاه اسلامى، زمانى يك فرد آرامش واقعى پيدا مىكند كه دل و قلبش با بى نهايت، ارتباط برقرار كند. كمالات دنيا چون محدود هستند، فرد را راضى نمىكنند و به همين دليل، قرآن مىفرمايد:
«أَلابِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛
آگاه باشيد كه قلبها با ياد خداوند آرام مىگيرد.»
همچنين پيامبرخدا (ص) فرمودند:
«مَنْ نَظَرَ إِلَى مَا فِى أَيْدِى النَّاسِ طَالَ حُزْنُهُ وَ دَامَ أَسَفُه؛
هركس چشمش به دنبال دارايىهاى مردم باشد، حزنش ادامه پيدا مىكند و تأسّف خوردنش ادامه مى يابد.»
همچنين در روايتى ديگر فرمودند: چه بسا شهوتى كوتاه مدّت، حزنى طولانى مدّت، به دنبال بياورد.
و در روايتى ديگر به تعبير امام على (ع)، جزع كردن و بيتابى، امل و اميد را قطع مىكند، توانايى و كارايى را هم كم مىكند و در نتيجه غمزدگى به بار مى آورد.
چرا اين مطالبى كه در روايات، درباره شادى و غم بيان شده است، ما در سبك زندگى عموم مردم مشاهده نمىكنيم؟
هرچند حدود ٣٥ سال از انقلاب گذشته است؛ ولى هنوز خيلى از معارف اصيل اسلامى براى مردم گفته نشده است و افراد و مراكزى كه بايد اين مطالب را به دست مردم برسانند، به بيان سطحى معارف اكتفا كردهاند. تازه روش ما براى انتقال معارف هم غلط است. در اين سى و پنج ساله، ما بيش از هر زمان ديگرى، به مردم از طريق تلويزيون، منابر، آموزش و پرورش و آموزش عالى، منبرها و ... دين تزريق كردهايم؛ ولى آثار ديندارى در ميان مردم كم ديده مىشود. شادى و آرامش مردم بيشتر نشده و در عين حال، جرم، رشوه، دزدى، طلاق و ... آمار تكاندهندهاى دارد. حرف دينى زياد زده شده؛ ولى به دليل آنكه با روش درستى نبوده، اثرگذارىاش كم بوده است.
در روش اصيل دينى، بيشتر از آنكه مردم با گزارههاى دينى آشنا شوند، خودشان را بايد بشناسند. انسانها به اندازه ارزشى كه براى خودشان قائل باشند و ميزان آيندهاى را كه براى خود در نظر مىگيرند، به برنامهريزى و طرحريزى براى خود اقدام مىكنند. خيلى فرق دارد اين آينده، الآن باشد يا مرگ يا قيامت. حتّى انبيا هم با ذكر قيامت پاكسازى شدهاند (إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ). ما در تعريف غلطى كه از طريق مراكز علمى و دانشگاهها به مردم ارائه مىكنيم، يك فرد با تفكيك جنسيتى از تولّد تا مرگ را براى او مهم جلوه مىدهيم و تمام گزارههاى دينى را هم در اينباره به طور غلط محدود كردهايم و به مخاطبان ارائه مىكنيم. به تعبير امام على (ع):
«كسى كه نسبت به شناخت خودش جهل داشته باشد، هيچ چيز ديگرى را نمىتواند بشناسد. (لَاتَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِمَعْرِفَةِ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَىْء).»
اصلًا به موضوع معرفت نفس در هيچ مقطع تحصيلى ما پرداخته نمىشود. در اين سى سالى كه من در حوزه علميه حضور دارم، آنجا هم هيچ جا درس و مطلبى نيست كه در آن گفته شود چطور با خودشناسى مىتوان به خداشناسى، نبوّت و امامت رسيد. در اسلام، توقّع اين است كه ما نسبت به اين مفاهيم، به شهود برسيم و بگوييم: «اشهد ان لااله الاالله يا اشهد ان محمّداً رسول الله»؛ يعنى «من مىبينم ...». تا شهود باطنى نباشد، نمىشود شهادت داد. اين اتّفاق هم با نفس مىافتد. نفس بزرگترين مظهر خداست. ما اين را رها كردهايم و سراغ مظاهر كوچكتر رفتهايم. اين مظاهر كوچكتر را هم نمىگوييم با ما چه نسبتى دارند. اين دين، دين قدرتمندى نيست و به راحتى مىتوان آن را كنار گذاشت. دينى كه ما به او ارائه كردهايم، فقط مجموعهاى از اطّلاعات است و دين را به او معرفى كردهايم؛ نه خودش را! انسان ذاتاً اگر بفهمد چيزى با او نسبت دارد و برايش سودمند است، آن را كنار نمىگذارد. آموزههاى دينى با فرد نسبتى پيدا نمىكند كه با