ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - برش دهم قطار
برش پنجم: نماز جماعت
دنبال يكجا براى نشستن و پهن كردن جانمازم هستم كه يك نفر خودش را جمعتر مىكند و مىگويد: بيا اينجا بنشين. الآن اذان مىدهند. همه براى هم، جا باز مىكنند و صفوف به كمك خادمان منظّم مىشود. اذان در حرم طنينانداز مىشود و چشمها نيز در اين وقت مبارك پر و خالى مىشوند. دعا كه در وقت اذان مستجاب مىشود و چه جايى بهتر از يك قطعه از بهشت براى استجابت دعا در اين زمان!
برش ششم: داخل حرم
از در كه وارد مىشوى بوى عطر، مشامت را پر مىكند. مردم بر در ورودى بوسه مىزنند. غبطه مىخورم به آن چوب، به آن طلاها، به آن سنگهايى كه آنقدر سعادت دارند كه به اينجا رسيدهاند و با خودم مىگويم مطمئنّاً اين سنگ سعادت دارد.
گوشهاى كنار جمعيت مىايستم و دعاى زيارت مىخوانم. يك نفر سرش را به ديوار چسبانده و مىگويد: آقا! تو رو خدا قبول كن منم بيام نوكريت. امروز گفتن چون اهل «مشهد» نيستم، نمىتونم خادمت باشم. كمك كن خانوادهام راضى شن كه بيايم مشهد.
برش هفتم: دارالحجّه
بين نور و آيينهكارىهاى «دارالحجّه» حسابى متحير مىمانى. اين همه زيبايى جمع شده در يك جا، در ذهنم سخت مىگنجد. اينجا دستم به ضريح مىرسد. نماز زيارت مىخوانم. دعايم رو به پايان است. زنى كه چادر عربى به سر دارد نزديكم مىنشيند. آرام آرام شروع به خواندن مىكند. بين هر جملهاش مكث مىكند و سرى تكان مىدهد. صوت محزون عربىاش بىآنكه بدانم چه مىگويد، اشكهايم را جارى مىكند. آرام آرام مىخواند و اشك مىريزد. نگاه كه مىكنم، مىبينم همه دارند اطرافش اشك مىريزند. كمكم اطرافش تعداد زيادى از همزبانانش جمع مىشوند. اين گوشه دارالحجّه بساطى به پا مىشود. زن هنوز آرام آرام مىخواند. نمىدانم چرا؛ امّا احساس مىكنم روضه حضرت زهرا (س) مىخواند. اصلًا انگار دلم مىخواهد روضه حضرت زهرا (س) باشد و با همين تفكّر، صوت محزونش برايم محزونتر مىشود. دلم مىخواهد بدانم اهل كجايند؛ امّا يادم مىافتد كه اينبار نمىخواهم با كسى حرف بزنم فقط مىخواهم نظارهگر باشم؛ اگرچه آخرش مىفهمم اهل عراقند. وقتى كه زنى به سمتشان مىرود و با عربى دست و پا شكسته ازشان مىپرسد، اهل كجايند و وقتى مىفهمد اهل عراقند، اشكش سرازير مىشود و فقط يك كلمه مىگويد: يا حسين ...
برش هشتم: دعاى ندبه
نماز صبح را كه مىخوانيم، سخنران شروع به صحبت كردن مىكند. از اهانت به پيامبر (ص) مىگويد و مردم اشك مىريزند. كسى كه كنارم نشسته است، بلند مىگويد: «اللّهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له على ذلك ...»
شعار مرگ بر «آمريكا» و مرگ بر اسرائيل در صحن بلند مىشود.
يك نفر ديگر اشك مىريزد و مىنالد: يا امام زمان! قربون صبوريت برم. اين همه دشمنات به دلت زخم مىزنند. سرش را پايين مىاندازد و ادامه مىدهد: ما هم يه جور ديگه بهت زخم مىزنيم آقا ... و شانههايش تكان مىخورد، زير لرزش بغضش.
برش نهم: وداع
دستم را به نشانه ادب روى سينه گذاشتهام و عقب عقب مىروم؛ امّا دلكندن سخت است. پاهايم انگار توان حركت ندارند. بليط قطار توى مشتم مچاله مىشود؛ امّا نمىتوانم راه بروم. صداى درونم را از زبان كسى كه آن طرف ايستاده، مىشنوم كه مىگويد: خدايا! مرگم را در همين محل قرار بده ...
برش دهم: قطار
توى قطار، موقع حركت همه كنار پنجرهها ايستادهاند. مأمور قطار مىگويد: الآن مىتونيد حرم رو ببينيد. و قطار رد مىشود و حرم طلايىرنگ در حدّ يك پلك زدن جلوى چشمت ظاهر مىشود. همه يكصدا آه مىكشند. آهى كه خوب مىدانم همراهش دعايى براى طلبيده شدن مجدّد است.
زيارتتان قبول