ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - برش چهارم سقّاخانه
ده برش از حرم رضوى
مريم محبّى
دستانش را حلقه كرده دور زانوهايش و گردنش به سمت راست متمايل است. اشكها از روى صورت آفتابسوختهاش سر مىخورند و در ميان ريشهاى صورتش گم مىشوند. انگار نگاهش را قفل زدهاند به پرچم روى گنبد كه رويش نوشته شده: «يا علىبن موسى الرّضا (ع)».
برش اوّل: در ورودى
تازه رسيدهايم. خستهايم؛ امّا مگر مىشود در هتل ماند و نماز در حرم را از دست داد. آن هم در شرايطى كه فقط به اندازه دو روز طلبيده شدى. دم در ورودى دارند بازرسى مىكنند. يك پسر بچّه ترسيده است و فكر مىكند الآن لواشكش را از او مىگيرند. خادمى كه يك گوشه ايستاده و از آن پرهاى مخصوص خادمان در دست دارد، نزديكش مىرود و با پر، كمى صورتش را نوازش مىكند. پسر كه قلقلكش آمده لبخند مىزند و مىگويد: لواشك مىخورى؟ و بدون اينكه منتظر جواب باشد يك تكّه مىكند و به سمت خادم دراز مىكند. چشمانش را مىبندد و مىخواهد كه دوباره پر را به صورتش بكشند. از تماس دوباره پر با صورتش ذوق مىكند و در حالىكه سر كيف آمده يك تكّه لواشك هم به كسى كه دارد مردم را مىگردد، مىدهد.
برش دوم: اذن دخول
از در كه وارد مىشوم هنوز گيجم. باورم نمىشود كه طلبيده شدهام. رو به روى تابلويى كه اذن دخول به حرم را بر آن نوشتهاند، جمعيتى ايستادهاند. يك عدّه اشك مىريزند و از جمع جدا مىشوند و يك عدّه بغض دارند و عدّهاى هم در حال زمزمه دعايند؛ امّا همه منتظر آن لرزش قلبى كه كليد ورودشان به اين خانه است، هستند.
برش سوم: نقّارهزنى
براى رسيدن به صحن انقلاب بايد مسير زيادى طى كنم. حرم آنقدر بزرگ است كه مجبور مىشوم بارها از خادمان آدرس بگيرم. از در صحن انقلاب كه وارد مىشوم، نقّارهزنها شروع به نواختن كردهاند. اكثر مردم دارند با گوشىهايشان فيلم مىگيرند. بارها اين صحنه را از تلويزيون ديدهام؛ امّا شنيدن آن از نزديك و بىواسطه، واقعاً چيز ديگرى است. كناردستىام به همسرش زنگ زده و مىگويد: دارند نقّاره مىزنند. گوش كن و گوشى را سمت حرم مىگيرد. همه ساكتند. زنگ ساعت حرم دوبار به صدا در مىآيد و بعد از چند لحظه، صداى نقّارهها نيز قطع مىشود.
برش چهارم: سقّاخانه
جمعيت در صحن موج مىزند. هوا كمكم دارد تاريك مىشود. چراغهاى صحن را روشن مىكنند. به مناسبت ميلاد امام رضا (ع) كلّ صحن ريسهكارى و تزئين شده است. كودكى كه از ديدن اين همه زيبايى به وجد آمده است، بالا و پايين مىپرد و به مادرش مىگويد: مامان! بازم ميام اينجا؟ بازم ميام؟
با ديدن سقّاخانه، انگار تشنهام مىشود. بلند مىشوم و سمت سقّاخانه كه روى گنبدش پر از كبوتر است، مىروم. يك نفر ليوان آب را به بغلدستىاش مىدهد و آن يكى مىگويد: ايشالا به زودى از آب زمزم بخورى و جواب مىشنود: الآن هم حاجى شديم ديگه! و رويش را به سمت گنبد مىچرخاند و مىگويد: قربونت برم امام رضا كه حجّ ما فقرايى!