ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - عافيت و حمايت
عافيت و حمايت
علّامه محمّدعلى اردوبادى
محمّدحسين نجفى گويد: خواهرم به بيمارى تپش قلب دچار بود. وى به مادرم اصرار مىنمود تا از من بخواهد او را به «بارگاه ابوجعفر» ببرم؛ بلكه شفا يابد. مادرم خواسته وى را به من اطّلاع داد و با همه اعضاى خانواده به زيارت ابوجعفر رفتيم. در حرم، خواهرم به تپش قلب دچار شد. من به ابوجعفر گفتم: ما براى شفا پيش تو آمديم، آن وقت در حرم تو خواهرم بايد چنين شود ...
يكى از خادمان كه متوجّه مطلب ما شد، بلدى را به ما معرفى كرد و گفت: فالگير مجرّبى است.
ما نيز فردى را به نزد او فرستاديم و آن فرد نيز از نزد او دعايى آورد و نگاشت و تعويذ را بر سر خواهرم بست. در تاريكى شب، حال خواهرم بد شد و چنان مضطرب گشت كه از هوش رفت. پس از چندى به هوش آمد و گفت:
اين تعويذ را از سرم برداريد. من به لطف و فضل سيدمحمّد شفا يافتم، هماينك او را ديدم كه بالاى سرم ايستاده و مىگويد: مرا مىشناسى؟ گفتم: نه. گفت: من محمّدبن على الهادى هستم كه به زيارتش آمدهاى!
سپس با دست شريفش بر سينه و شكمم دستى كشيد و گفت: بسم الله و بالله و على ملّة رسول الله.
سپس گفت: وى را از آنچه بدان مبتلاست، شفا ده! به من نيز گفت: اين تعويذ را از سرت بردار و فكر نكن به خاطر آن شفا يافتهاى. به تو بشارت مىدهم كه اين مشكل و بيمارى ديگر به سراغت نخواهد آمد.
سه روز ديگر آنجا مانديم و روز چهارم به سوى ديار خود حركت كرديم. در ميانه راه با عربى باديهنشين مواجه شديم. وى گفت: راهزنان در راه كمين مسافرانند. از تعدادشان پرسيدم. گفت: ٩ مرد پياده و يك سواره. گرماى ظهر بسيار شديد بود. من رو سوى بارگاه ابوجعفر كرده و گفتم: تو كه بيمار را شفا دادى حاشا كه راضى شوى زنان را غارت كنند! و به حركتمان ادامه داديم. مرد باديهنشين گفت: حالا كه اينطور است، اگر مشكلى پيش آمد، جز خودتان نبايد كسى را سرزنش كنيد. قدرى دورتر رفتيم. به ناگاه سوارى از پى ما در آمد. چون نزديكتر آمد، ديديم سيدى است با عمّامهاى سياه بر سر. سلام كرد و از ما آب خواست. سيرابش كرديم. سپس در مورد آن باديهنشين و خبرى كه داد، از او پرسيدم. گفت كه مىداند و موقعيت راهزنان را به او گفته است.
سپس پرسيد: مىترسيد؟ گفتيم: آرى! گفت: نترسيد. من با شما هستم. خواهرم مرا صدا كرد و گفت: اين همان سيد محمّد است كه در خواب ديدم و برايم دعا كرد و شفا يافتم! من به سوى او نگرستيم؛ امّا كسى را نديدم. سپس ما به راه خود ادامه داديم و سالم به ديارمان رسيديم و از فضل ابوجعفر بسيار شكرگزارى كرديم.