ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - مظلوم هستى
او ديگر به چه كار مىآمد؟ ... ديگر كسى را با على كارى نبود. گاه، گاه تنهايى او بود و آن، آن غريبى وى. آرى آنان على، آن اول مظلوم هستى را ديگر بار تنها گذاشتند و رفتند. چرا كه على بايد مشكلات را حل مىكرد و دردها را دفع.
به مردم چه كه دردهاى على را چه كسى بايد درمان كند؟ به آنان چه كه بر غصههاى على چه كسى بايد گوش جان سپرد؟ اين كار از چاه خوب برمىآمد و مردم اين را خوبتر مىدانستند.
كسى على را براى على نمىخواست، هيچ كس على را براى على نمىخواست.
و ما ... و ما فرزندان همان مردميم كه فرزندش مهدى را براى خود مىخواهيم، مىخواهيم تا ما را از لرزش زمانه و زلزال مظالم برهاند. باناتوانى و استيصال بر گرد او حلقه زدهايم- اگر زدهايم!- تا بر جامعه انسانها جامه صلح بپوشاند و بر زندگيهاى خسته رخت آسايش تن كند.
به ما چه كه مهدى در غربت است آن هم در ميان شيعيانش؟
به ما چه كه حجتخدا از ما چه مىخواهد؟ مهم آن است كه ما از او چه مىخواهيم.
پس يا بن الحسن نيا!
به خدا كه اگر بر ادعاى مهر دوستان مهر صحتبزنى، لافزنان عشق تو اول كسانى خواهند بود كه تو را رها مىكنند و آنگاه تو همچون به ميراث گذارنده غربت- پدرت على مجبور مىشوى به در خانه تك تك شيعيان بروى و آنان را به عهد و پيمانشان يادآور شوى. عهدى كه در درون دوران غيبتبا تو بستهاند و جز شمارى اندك از تبار مقداد و سلمان و اباذر هرگز به آن وفا نخواهند كرد. هرگز. چرا كه اگر جز اين بود، تو تا به حال آمده بودى. پس به خاطر خدا نيا، چرا كه ما هنوز تو را براى خود مىخواهيم، نه خود را براى تو.
|
اى غايب از نظر به خدا مىسپارمت |
جانم بسوختى و به دل دوست دارمت |