ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - حاصل دعا
حاصل دعا
مريم ضمانتىيار
نگاه «على» به آسمان دوخته شده بود. چيزى در وجودش شكسته بود و شكستن آن، اشك را به چشمانش آورده بود. نمىدانست دلش شكسته بود يا غرور مردانهاش و يا بعد از اين همه انتظار، خانه آرزوهايش فرو ريخته بود. «سمانه» متوجه نگاه پريشان على شده بود. اما به خودش اجازه نمىداد حرفى بزند يا سؤالى بكند على احساس كرد بيش از اين تحمل سكوت خانه را ندارد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. سمانه كه مىدانستسكوت دلگير خانه، مرد را فرارى مىدهد؛ اعتراضى نكرد.
على به سمتحجره دوستش محمد بن على اسود به راه افتاد. مردى جوان و خوش سيما كه ديدارش همواره به او آرامش مىداد. به نزديكى حجره كه رسيد ديد محمد بر سكوى جلوى حجرهاش نشسته و به حساب و كتاب فروش پارچههايش مشغول است. على بن حسين را كه ديد از جا برخاست. چهره گرفته او دلش را لرزاند:
- چه شده؟ اتفاقى افتاده؟
على سر تكان داد: نه ... فقط از سر دلتنگى به ديدارت آمدهام.
- خوب كردى دوست من اما چرا از سر دلتنگى؟
على روى سكو روبروى محمد نشست: دلم نمىخواهد زبانم به شكوه و شكايت گشوده شود. اما خودت خوب مىدانى كه حسرت داشتن يك فرزند چقدر زندگى را برايم تلخ و ناگوار كرده است همسرم را هم كه مىشناسى. زن خوبى است، اما نمىتواند صاحب فرزند شود و همين مساله هر دوى ما را رنج مىدهد.
- خواستخدا بر اين بوده.
- در اين كه ذرهاى شك ندارم. اما نمىدانم چرا مدتى است نمىتوانم با اين مساله كنار بيايم و بپذيرم كه تا پايان عمر، آرزوى داشتن فرزندى بر دلم بماند.
محمد از جايش بلند شد و دستش را روى شانه على گذاشت: فكرى به خاظرم رسيد. من نامهها و درخواستهاى شيعيان را به حضور حسين بن روح مىبرم تا او به دست مبارك صاحبالامر، عليهالسلام، برساند. چطور است كه تو هم نامهاى بنويسى و در آن از حضرت