ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - حاصل دعا
بخواهى تا برايت دعا كنند تا به بركت دعاى آن حضرت خداوند فرزندى به تو عطا فرمايد.
چشمان على درخشيد و دلش از يك شادمانى و نشاط ناگهانى فرو ريخت: مىشود؟
- چرا كه نه؟ تو خواهش دلت را بنويس. مطمئنم صاحبالامر آن را بدون پاسخ نمىگذارند.
محمد، منتظر جوابى از سوى على نشد. چون مىشد رضايت و شادمانى را از نگاه درخشان او خواند. برخاست و از صندوقچه گوشه حجرهاش قلم و كاغذى آورد تا على خواستهاش را بنويسد. على با اشتياق درخواستش را نوشت و نامه را به محمد سپرد. او از وكلاى سفير و نايب سوم حضرت، حسين بن روح بود و با او ارتباط داشت و مىتوانستبراحتى پاسخ نامه را برايش بياورد. با نوشتن نامه گويى بار سنگينى از دوش على برداشته شد. نامه را كه به محمد سپرد، راهى خانه شد. سمانه در را به روى او گشود. درخشش چشمان همسرش او را متعجب كرد، آهسته پرسيد: خبرى شده؟
على لبخند زد: نه ... خبرى نشده، اما اميدوارم بشود!
زن از حال مردش سر در نياورد: نمىدانم ... ولى دلم روشن است.
- از حرفهايتسر در نمىآورم. تو وقتى از خانه بيرون رفتى گرفته و دلگير بودى، بدون اينكه به من بگويى كجا مىروى رفتى و حالا شادمان برگشتهاى.
على كفشهايش را از پا درآورد و به اتاق رفت: احساس مىكنم بزودى در زندگيمان گشايشى خواهد شد. نامهاى براى صاحبالامر نوشتم تا دعايمان فرمايد شايد خانه تاريك و سوت و كورمان به حضور فرزندى روشن شود.
زن دلش فرو ريخت. احساس گنگى بر دلش چنگ زد. معنى اين احساس را نفهميد. فقط حس كرد ديگر نبايد آنجا بماند. راهش را كج كرد و به سمتحياط خانه برگشت. بر خلاف حال على نمىفهميد چرا از اين خبر آرامش پيدا نكرد ...
انتظار بر جان على چنگ انداخته بود. هنوز خبرى از جواب نامهاش نشده بود و هر وقت از محمد سراغ گرفته بود، گفته بود دير رسيدن جواب نشانه اين است كه نامهات به دستخود حضرت رسيده و طول مىكشد تا جواب برسد. صبر داشته باش! اما نمىتوانست صبر كند.
صبح يك بار به حجره محمد رفته بود، اما خبرى نشده بود. دوباره دلش هواى آنجا را كرد. با خودش فكر كرد، شايد بعد از رفتن من خبرى شده باشد. مىروم شايد جوابم رسيده باشد. و از اين انتظار خلاص شوم. سمانه نپرسيد كجا مىرود؛ مىدانست اين سه روز، على بىتاب رسيدن جواب است و نمىدانست چرا دلش مىلرزد وقتى اين بىقرارى على را براى رسيدن پاسخ مىبيند.
على از خانه بيرون رفت. فاصله كوتاه خانه تا حجره محمد را با شوق و دلهره طى كرد. محمد او را كه از دور ديد، به استقبالش شتافت: سلام برادر! داشتم به خانهات مىآمدم. نامهات رسيده. على شادمان جلو رفت: پس بگو چرا اين قدر بىقرار بودم. نامهام رسيده ...
محمد نامه حضرت را به دست على داد. على نامه را گرفت و بر چشم گذاشت و بعد باز كرد. حضرت در جواب نامهاش فرموده بودند: «ما براى تو اين مورد را از خداوند خواستيم و دعا كرديم و بزودى دو پسر نيكوكار و خوب، روزى تو خواهد شد.»
على با نهايتشادمانى و نشاط صورت محمد را بوسيد و از او خداحافظى كرد و بسرعتبه خانه برگشت. دلش مىخواست هر چه زودتر پيغام حضرت را به سمانه برساند. در كه زد او با چشمانى اشكبار در را به رويش گشود. دل على از ديدن اين حال او فرو ريخت: چه شده؟
- چيزى نيست.
رويش را برگرداند تا مجبور به توضيح نباشد. على شادى رسيدن نامه را از ياد برد: حرف بزن. چه خبر شده؟ در نبودن من چه اتفاقى افتاده؟