ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - حاصل دعا
- تو مگر براى گرفتن پاسخ نامهات به ديدار محمد نرفته بودى؟
- چرا.
- خوب! چه جوابى گرفتى؟
- تو اول بگو چرا اين قدر آشفته و گريانى تا من هم بگويم چه جوابى دريافت كردهام.
سمانه با دست اشك صورتش را پاك كرد: نه. هر چه باشد پاسخ صاحبالامر از علت نگرانى من عزيزتر و مهمتر است.
على با خودش انديشيد: شايد خبر نامه او را خوشحال كند.
نامه را به دست او داد. سمانه نامه را گشود. با خواندن نامه قلبش بشدت شروع به تپيدن كرد، انگار كه بخواهد از قفسه سينهاش بيرون بزند. آهسته زمزمه كرد: دو پسر نيكوكار و خوب؟! على جواب داد: آرى! امام فرموده كه از خداوند درخواست نموده و خدا هم كه دعاى امام را رد نمىكند.
- در اين كه شك ندارم.
- خب! پس خوشحال باش.
- دلم مىخواهد خوشحال باشم اما نمىتوانم. چند روز است كه مىخواهم حرفى را بزنم اما نمىتوانم.
- بگو ... هر چه در دلت مىگذرد بگو.
- على ... من به نزد طبيب رفتم.
- خب؟!
- او گفتبا شرايطى كه دارم اميدى به داشتن فرزند نمىرود.
- پناه بر خدا! امام معصوم راست مىگويد يا طبيب؟
- هر دو.
- منظورت چيست؟
- طبيب گفت اگر همسرت را دوست دارى بايد از او جدا شوى. من به او گفتم كه تو چقدر به داشتن فرزند علاقه دارى و او گفت پس بهتر است.
على دست او را گرفت: نه ... سمانه ... نه ... تو قبل از آنكه همسر من باشى دختر عموى منى. من تو را دوست دارم.
- اما من مىدانم سخن امام معصوم، به حقيقت مىپيوندد.
- از كجا مىدانى كه خود تو مادر پسران من نباشى؟
- نه اينكه بگويم به حرف طبيب بيش از امام ايمان دارم. نه، فقط احساسى گنگ به من مىگويد كه من مادر نمىشوم و اين منافاتى با سخن امام ندارد. تو مىتوانى همسر ديگرى اختيار كنى و از او صاحب دو پسرى شوى كه حضرت به تو وعده داده.
على درمانده به صورت سمانه خيره شد. او آنقدر با قاطعيتحرفش را زد كه على براى حرفش پاسخى نداشت. نامه را سمانه به او برگرداند و به اتاق رفت.
على تاب ماندن نداشت. تنها كسى كه مىتوانستبه او آرامش بدهد و حرف دلش را بفهمد محمد بود. به حجره او برگشت. محمد داشتحجره كوچكش را مىبست تا براى نماز به مسجد برود.
على را كه ديد جا خورد: سلام چه شده؟
- سلام چيزى نيست، من آمدهام تا ...
محمد دست او را گرفت و روى سكوى حجرهاش نشاند: حرف بزن. چرا اينقدر پريشان احوالى؟
تو كه همين چند دقيقه پيش از دريافت نامه حضرت صاحب الامر اين همه شادمان شده بودى چه بر سرت آمد؟
- من به خانه رفتم تا اين مژده صاحب الامر را به همسرم برسانم. اما او را گريان و آشفته ديدم. او به نزد طبيب رفته بود و طبيب به او گفته بود اگر مرا دوست دارد بايد از من جدا شود. چرا كه هرگز صاحب فرزندى نخواهد شد. همسرم از بيمارى سختى رنج مىبرد و قادر به بچه دار شدن نيست.
- اما اين مژده مكتوب صاحب الامر، عليهالسلام، است. تو اعوذ بالله حرف طبيب را بالاتر از حرف و سخن آن حضرت مىدانى؟
- پناه بر خدا ... نه من هم به او همين را گفتم. گفتيك