ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٣ - همه را بيازمودم
همه را بيازمودم ...
رضا بابايى
تو را مىشناسم؛ روح سبز عاطفهها در جسد خانه سيمانى.
مردم! عشق را حاجتبه شناسنامه نيست. در روستايى از خراسان يا شهرك گمنامى در كناره جابلقا، همان قدر مىتوان يافتش كه در آسمان پرستاره كوير. عشق، آخرين جمله خدا با موسى بود و نخستين معجزه آدم. با او چندى به گرمى رفتار كنيد، تا ببينيد كه صدف سينه شما از چه گوهرى پرداخته است.
عشق را معبودى است و موعودى. بر ساقه معبود مىپيچد تا ميوه موعود چيند. از اين چيدن و پيچيدن، عشق را دو نصيب است: نخست آن كه خود را مىبيند و ديگر آن كه خود را نمىبيند. و از اين ديدن و ناديدن، به سايه روشنهايى مىرسد كه آنجا بيرقى در ديدرس است؛ بيرقى سبز كه خونى تازه پاى آن ريختهاند. آنگاه بودن را همزيستى دو رنگ مىفهمد: سبز و سرخ.
غروبهاى در خون، طعن تحقير به زندگانى ماست. يك يك مىآيند و دفتر روزگار ما را ورق مىزنند. نامهاى ما، ترانه لودگىهاى چرخ است. فراوان مىخوانيم كه فرزندى، پدرى را، و مادرى، فرزند خردش را فروخت. و نمىدانيم كه اين فرزندكشىها و آن پدر كشتگىها، تا وقتى كه سطرهاى سياه صفحه حوادث روزنامهها را مىخراشد، آسمان فرزند موعودش را ميان ما رها نخواهد كرد.
غريبانهتر از اين چيست كه معشوقى از عاشق خود، بر خود بلرزد و آشكار بودنش را تنها به سرزمين وعدهها، حوالت دهد؟ از اين بيرحمتر چه سرنوشتى است كه آب از رودخانه بگريزد و از دريا به صحرا نپردازد؟ چه قضايى چنين بىقدرمان كرد كه با زبان تشنگى، آب را دشنام مىدهيم؟ كدام برج نحس بر طالع ما سايه انداخته است كه خورشيد را ميان زبالههاى تمدن مىجوييم؟ چه جادويى در جان ما كارگر افتاده است كه كار و بارمان، مزايده عشق است و مناقصه خرد؟
من در خلوت خويش، عكس تو را به ديوار دل آويختم. هر صبح دستمال اشكآلودم را بر سر و روى آن مىكشم تا غبارى از رهگذر عمر من بر دامن او ننشيند. هر كه مىآيد اشتياق مرا به تو بيشتر مىكند.
بىوفاييها مرا به ياد وفاى تو مىاندازد. نازيباييها، ذائقه مرا بيمار كرده است. و من هيچ گاه نيارستم كه عكس تو را از قاب اشك بيرون كشم و ميان خنده و گل بنشانم. خنده را دوست دارم، كه اشارتى استبه شادى روزگار وصل، گريه را دوستتر مىدارم كه حكايت امروز ماست. گريه و خنده، دو بال كبوترهايى است كه هر روز بر بامى مىنشينند و از آنجا افقهاى در خون را قرائت مىكنند.
مرا كه در خلوت تو زيستهام، از نگاه خود نينداز. اگر تو را هزار يار فداكار است، من جز تو ندارم. اگر موعود به موعد خود وفا نكند، اين رسم را از قاموس الفاظ خواهند سترد. بد بودن مرا بهانه مكن. خوبى خود را ببين و تلخى فراق را. ببين كه چگونه از چشمه جانم، نگاههاى تلخ مىتراود. ببين كه چسان در دست من، تسبيح نذر مىچرخد و قرار ندارد. ببين كه چگونه از عشق پشيمانم مىكنند. ببين كه تنهايى چه بىرحمانه به جانم چنگ مىزند.
اى از همه خوبتر! هر سنگ را كه به تراشيدن آن دستبرديم، كلوخ بود. هر چوب را كه در حافظه آن باغى جستيم،[١] لانه موريانه بود. هر اشك را كه باور كرديم، چركاب شهوت در زندان بود. هر چراغى كه برافروختند، همايش كرمهاى شبتاب بود. هر نسيمى كه در باغ زندگانى ما رقصيد، عشوههاى عجوزه ابتذال بود.
|
همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد |
چو فرو شدم به دريا، چو تو گوهرم نيامد |
|
|
سر خنبهها گشودم، ز هزار خم چشيدم چو شراب دلكش تو به لب و سرم نيامد[٢] |