ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٠ - شهر آرزو
شهر آرزو
ابوالفضل فيروزى (نىنوا)
بىگمان خواهد آمد
در صبح يك آدينه!
سوار بر سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش،
تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى!
او مىآيد
تا با آذرخش ذوالفقارش
سينه شب را بشكافد!
و خورشيد خدا را نمايان سازد!
او مىآيد
زيباتر از هزار نگار و خوبتر از صد هزار بهار!
او مىآيد و از بادهاى خزانى، انتقام همه لالههاى پرپر را مىگيرد!
همان بهارى كه لالهها به احترام او برخاستهاند
و آن نگارى كه، نرگسها نگران مقدم اويند.
شاهدى كه شقايقها آينه افروز نگاهش هستند و چشمهها به دنبال او جارى مىگردند.
و مردى كه پيشاپيش مشرق آفتاب بهاريست و بوى خدا از ردايش جارى است.
مردى كه بوى سحر، صفاى سپيده، صداقت آينه، مهربانى مهر، لطافت نسيم، نازكى گل، پاكى شبنم، تلاوت رود، غوغاى صبح، ترنم باران، زلالى چشمهساران، روح توفان، شكوه آسمان، صلابت كوهستان، هيبت آتشفشان، آرامش صحرا، عمق دريا و وسعت هستى با اوست. او خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت؛
به زيبايى بهشت، به وسعت تاريخ در گستره هستى.
شهرى خرم، شهرى آباد، شهرى خالى از بيداد و بهشتى تهى از جور شداد.
شهرى مملو از گل و گياه و لبريز از نور و آب، شهرى پر از پرنده و شكوفه و شقايق، شهرى لبالب از شهد و شور و شيدايى و سرشار از هلهله و شادى.
او خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت كه در رؤيا نمىآيد و در خيال نمىگنجد.
همان شهر آرزوها شهر آينهها، شهر آبيها، شهر هميشه بهار،
شهرى كه آفتابش هميشه لبخند مىزند.