ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - مظلوم هستى
مظلومهستى
مسعود اسماعيلى
زلزله شديدى مدينه را مىلرزاند. ديوارها بشدت تكان مىخورد و سقفها در حال ريزش بود، مدينه مىرفت تا دهان باز كند و ساكنانش را ببلعد. مردم وحشتزده و بىتاب از خانههاى خود بيرون زده و در بقيع گرد هم آمده بودند. ناله و شيون مردمان به آسمان بال مىگشود و ضجه كودكان و زنان بر گنبد كبود ناخن مىكشيد. شايد بقيع شاهد دردآورترين روز حيات خويش بود، روزى كه نه بعضى بر نعش مرده خود، بلكه همگى بر سرنوشت مختوم به مرگ خويش مىناليدند.
زمان، زمان حكومتخليفه دوم بود، او ناتوان و مستاصل خدا را مىخواند و اصحاب آمين مىگفتند و مدينه همچنان بر خود مىلرزيد. در اين هنگام خليفه مردى را طلبيد، مردى مشكلگشا و چارهساز، مردى كه زمين تنها از او فرمان مىبرد و زمان تنها بر او اقتدا مىكرد. آرى او نيك مىدانست كه اين گره به دستان دستخدا گشودنى است. خليفه با بر زبان آوردن نام ابوالحسن اذهان پرتشويش و افكار بىتدبير را بر نام على معطوف ساخت. على آن اجابت كننده دعوت مضطرين، ديگر زبانى نبود كه عقده خود نگشايد، يا على نگويد و مدد نخواهد و على آمد.
در مركز بقيع ايستاد، مردمان چون حلقهاى نگين وجودش را در آغوش گرفتند و چشمان بهتزدهشان را بر چهره پر ابهت او دوختند. نفسها در سينه محبوس بود و زبانها در تبعيد كلام. تو گويى همگان در انتظار آن بودند تا ببينند چگونه پدر فرزند بىتابش را از جنب و جوش باز مىدارد.
و على پاى بر زمين ساييد و لب بر كلام گشود: «اى زمين تو را چه مىشود؟» آرام و باوقار چونان هميشه، با يك دنيا هيبت، هيبتى كه فقط درخور حيدر بود.
و صورت تراب كه گويا بىتاب نوازش نعلين ابوتراب بود آرام گرفت.
آرى پيامبر على را وعده كرده بود كه چنين خواهد شد و على همان انسان است، انسانى كه قرآن مىفرمايد:
وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها.[١]
زمين از لرزش خود خسته، آسمان از دام شيون گسسته، اضطراب در مردمان نشسته و استيصال از آنان رختبر بسته بود و على! ...