ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - حاصل دعا
احساس گنگ به او مىگويد كه مادر فرزندان من نخواهد بود.
- نگران نباش. نامهاى بنويس و مساله را مطرح كن. اميدوارم كه حضرت جواب روشنى بدهند.
- شرم دارم از اينكه دوباره نامه بنويسم آيا مقام و شان امام معصوم، بالاتر از اين نيست كه وقت گرانبها و مباركشان را صرف خواهشهاى كوچك ما كنند؟
محمد دستش را روى شانه على گذاشت: چرا ... چرا وقت امام، بسيار ارزشمند است اما آن حضرت هم چون اجداد طاهرينش مىداند كه جز او پناهى نداريم، مگر جد او بر سر سفره جذاميان و گدايان ننشت و با آنها همغذا نشد؟ آنها خاندان كرامت و بزرگوارىاند و خواهشهاى كوچك و نخواسته ما را هم بدون پاسخ نمىگذارند. بيا به مسجد برويم و نمازمان را بخوانيم. بعد از نماز نامهات را بنويس. اميدوارم تو و همسرت از اين دل نگرانى نجات پيدا كنيد. بر خيز كه صداى مؤذن بلند شد.
صداى در كه بلند شد على فانوس را برداشت و به حياط رفت. محمد بود كه به سراغش آمده بود.
- سلام برادر ... پاسخ نامه ات رسيده حيفم آمد تا صبح صبر كنم.
نامه را به دست او داد. دستهاى على از هيجان و اميد مىلرزيد. نامه را گرفت و بوسيد. محمد نخواست مزاحم حال او باشد. حداحافظى كرد و رفت. على در را بست و همانجا پشت در، در پرتو نور فانوس نامه را گشود و خواند: تو از اين زن داراى فرزند نمىشوى و بزودى زنى را اهل ديليمه را به همسرى بر مىگزينى كه دو فرزند فقيه از او نصيب تو مىگردد.
على با خودش زمزه كرد: حالا مىفهمم چرا سمانه مىگفت احساسى به او مىگويد كه از من صاحب فرزندى نمىشود ... راضىام به رضاى او.
فانوس و نامه را برداشت و به اتاق رفت. همسرش بيدار شده بود. اما نتوانسته بود حرفهاى آنها را بشنود.
ولى متوجه شده بود كه على نامهاى دريافت كرده. على او را بيدار ديد و جا خورد. هنوز مىخواست فكر كند كه چطور به او موضوع را بگويد، كه سمانه مجالش نداد. بلند شد و نامه را از دست او گرفت و به على فرصت عكس العمل نداد. نامه را بوسيد و خواند و در برابر بهت و حيرت على با آرامش گفت:
- خوشحالم كه دلم هنوز زنده است و به من دروغ نمىگويد. به تو گفتم كه من مادر نمىشوم. هر زمانى كه خواستى همسر تازهات و مادر آن پسران نيكو را به خانه بياورى من آمادهام.
على با تعجب و حيرت گفت: همسرى كه من هنوز از وجود او بىخبرم؟
سمانه هم با لبخند گفت: امام، خود بر همه چيز آگاه است. بزودى پيشگويى امام، به حقيقت مىپيوندد و فرزندانى كه به دعاى صاحب الامر متولد شوند، حتما فرزندانى نيكو و پر بركت هستند. خوشحال مىشوم بتوانم دايه آنها باشم و در ضمن تو را هم ترك نكنم و از تو جدا نشوم.
نگاه بزرگوار سمانه به ماجرا، على را سختشگفت زده كرد. مىدانست اين آرامش و پذيرش همسرش هم مولود عنايت صاحب الامر، عليهالسلام، است.
نامه را از او گرفتبوسيد و رفت تا وضو بگيرد و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. آنچه كه او را نگران كرده بود، با خير و خوبى گذشته بود. حالا سمانه هم تكليف دل خودش را مىدانست و مىدانست اگر نمىتواند مادر فرزندان على باشد در عوض مىتواند دايه و پرستار آنها باشد و همين برايش كافى بود.
از ورود جميله زنى كه از ديليمه به بغداد آمده بود و دست تقدير او را به خانه على بن حسين آورده بود، سالها مىگذشت و محمد و حسين دو پسر وعده داده شده صاحب الامر، عليهالسلام، حالا هر كدام فقيهى نامور بودند و محمد به خاطر حافظه شگفت انگيزى كه در حفظ و بيان احاديث داشت و هر حديث را بدون ذرهاى كم و كاستبيان مىكرد به «صدوق» شهرت يافته بود. و در هر مجلسى كه حضور مىيافتحيرت