ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - متن غايب زندگى
متن غايب زندگى
حسن بياتانى
دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع» زندگى من! اى «سؤال اصلى» آفرينش!
«روشى» نمانده است كه با آن «فرضيه» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با كدام «روش تحقيق» مىتوان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم» نگاه تو با كدام «ملفوظ» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغير» گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، «مفهوم» بيقرارى مرا منتشر خواهد نمود؟
خستهام!
از «بررسى متون»،
از «سؤالات فرعى»،
از «مقدمه»، از «مقدمه»، از «مقدمه»!
بى حضور تو اى «متن» غايب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتيجه» اى مىتوان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه» مىتوان نتيجهاى گرفت؟
هميشه با «مفروض» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كردهام و زنده بودن خود را توجيه.
آنروز كه نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان كه «گزارههاى پايهاى» فلسفه وجودىام را ويران نمودهاى!
«فصل» فصل عمرم، وقف «وصل» تو بوده است.
خستهام؛
از اين همه «فصل»
از اين همه فصل
به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دستيافتنى است؟
اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مىشوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
آمين!
زمستان ١٣٧٧