ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - چگونه به هدايت رسيد؟
عليهمالسلام، حقّ محمد بن حنفيه مىباشد كه فرزند ديگر اميرالمؤمنين، عليهالسلام است.
حميرى به پيروى از اين فرقه معتقد بود كه پس از شهادت حضرت اباعبداللهالحسين، عليهالسلام، برادرش محمدبن حنفيه امام و جانشين آن شهيد مظلوم است. از اين رو امامت و ولايت حضرت زينالعابدين و امام باقر و حضرت صادق، عليهمالسلام، را باور نداشت. همچنين طبق پندار غلط كيسانيه، قائل بود كه پس از انتقال امامت و وصايت به محمد بن حنفيه، او نمرده بلكه از ديدهها غايب شده و مهدى آل محمد، عليهمالسلام و قائم موعود، عليهالسلام، همان است كه پس از دوران غيبت، ظهور مىكند و جهان را سرشار از عدالت مىسازد.[١]
گرچه در قلب حميرى مهر ولايت حضرت على و فاطمه زهرا، عليهمالسلام، مىجوشيد، و دلش سرشار از محبت خمسه طيبه بود و دوستى و مودت نسبت به پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين، عليهمالسلام، روحش را تسخير كرده بود، ولى فكرش مسيرى ديگر پيمود و ميخوارگى در عمل او را به انحطاط كشيده و روح لطيفش را در معرض تباهى نهاده بود.
با اينهمه ديرى نپاييد كه مشعل فروزان هدايت را فرا راه خود ديد و نور ولايت امام صادق، عليهالسلام، تمام تيرگيهاى افكار و تباهيهاى اعمالش را زدود، به مذهب حق و سعادت گراييد و با اعتقاد به دوازده امام معصوم، عليهمالسلام، به رستگارى ابدى رسيد.
محمد بن نعمان گويد:
در ايامى كه حميرى به امامت محمد بن حنفيه قائل بود و به ميگسارى عادت داشت، روزى به ديدارش رفتم، اما او را در وضع پريشان و رقت بارى يافتم، صورتش سياه شده بود، چشمانش برگشته و سفيدى ديدگانش ظاهر شده بود، جگرش از عطش مىسوخت و در حال اسفناكى به سر مىبرد.
وقتى وضع دلخراش سيد را بدينگونه ديدم منقلب شدم، بىدرنگ برخاستم و خود را به خانه امام صادق، عليهالسلام، كه به كوفه آمده بود رساندم. به محضر آن بزرگوار شرفياب شدم و عرض كردم: فدايت شوم، الان از بالين حميرى مىآيم، چهرهاش سياه شده و چشمهايش برگشته، جگرش از تشنگى، سوخته و زبانش بند آمده، مست و بيهوش به گوشهاى افتاده و توان سخن گفتن ندارد.
حضرت دستور دادند: فوراً مركب مرا زين كنيد و آماده سازيد. پس از دقايقى، امام، عليهالسلام، سوار شدند و حركت نمودند، من نيز با آن حضرت رهسپار شدم تا آنكه به خانه سيد رسيديم. وقتى وارد شديم، ديديم جمعى اطراف او را گرفتهاند، امام صادق، عليهالسلام، بر بالين وى نشستند و فرمودند: اى سيد!
در اين هنگام حميرى چشمهايش را باز كرد و به حضرت نگريست اما نتوانست حرفى بزند و قدرت تكلم نداشت، سپس در حاليكه چهرهاش همچنان سياه بود، اشك در ديدگانش حلقه زد، دانههاى اشك بر گونههايش غلطيد، او مىگريست و نگاهش به طرف امام كشيده مىشد، ولى ياراى سخن گفتن نداشت، ما بوضوح در سيمايش مىديديم كه سعى دارد حرفى بزند و مىخواهد چيزى بگويد، اما نمىتواند لبهايش را حركت دهد و قدرت ندارد زبانش را در كام بگرداند. آنگاه حضرت صادق، عليهالسلام، خود با دستهاى مباركشان دو لب سيد را به آرامى حركت دادند. همين كه دست ولايت بر لبهاى او نشست، به سخن آمد و گويا شد و با آهنگى حزين به امام عرض كرد:
جعلنىاللّه فداك، أبأوليائك يفعل هذا؟!
خدا مرا فدايت گرداند، آيا با دوستان شما اينگونه رفتار مىشود؟!
حضرت صادق، عليهالسلام، فرمودند:
اى سيد، حق بگو [و به مذهب حق قائل باش] خدا گرفتاريت را برطرف سازد و تو را مورد رحمت خود قرار دهد و در بهشتى كه به اولياء و دوستانش وعده داده، وارد گرداند.
سپس حميرى در محضر آن بزرگوار، از افكار و اعمال نارواى گذشتهاش تائب گشت و به حضرتش ايمان آورد و هماندم چنين سرود:
تجعفرت بسماللّه و اللّه اكبر
به نام خدا، به امام جعفر صادق، عليهالسلام، گرويدم و جعفرى شدم و خدا برتر و بزرگتر است.
حضرت از بالين او دور نشدند تا آنكه شفا يافت و نشست.[٢]
بدين ترتيب فروغ هدايت در وجود سيد درخشيد و به حقانيت مذهب شيعه اماميه كه معتقد به امامت دوازده معصوم هستند و امام دوازدهم را زنده و غايب مىدانند، پى برد.
چنانكه فقيه عالى مقام تشيع، مرحوم شيخ مفيد، رحمةاللّهعليه، درباره او گفته است: