ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - سيد حميرى، شاعر اهل بيت
سيد حميرى، شاعر اهل بيت
سيد جمالالدين حجازى
خورشيد سال پنجم از قرن دو هجرى تازه طلوع كرده بود كه اسماعيل در خانوادهاى از خوارج به دنيا آمد.
مادرش او را سيد لقب داد[١] هنوز سيد در ايام كودكى بود كه نور ولايت در وجودش درخشيد و محبت حضرت على، عليهالسلام، قلبش را تسخير نمود. عبّاسه دختر سيد گويد: پدرم به من گفت:
وقتى طفلى خردسال بودم از پدر و مادرم مىشنيدم كه نسبت به اميرالمؤمنين، عليهالسلام، اهانت و جسارت مىكنند و از آن حضرت نكوهش و عيبجويى مىنمايند. من كه طاقت شنيدن آن سخنان ناروا را نداشتم، از خانه گريختم وتنها وگرسنه ماندم، اما رنج گرسنگى را بر بازگشت نزد آنان ترجيح دادم و با شكم گرسنه در مساجد خوابيدم، زيرا از پدر و مادرم به خاطر ناسزا گفتن و اهانت نمودن به مولا على، عليهالسلام، نفرت داشتم. تا آنكه گرسنگى به من فشار آورد و توانم را ربود، به خانه برگشتم، مقدارى غذا خوردم و دوباره گريختم.
وقتى قدرى بزرگتر شدم و قدرت تعقل يافتم و سرودن آغاز كردم، به پدر و مادرم گفتم: من بر شما حقى دارم كه در برابر حق شما بر من بسيار ناچيز است، پس هر گاه مىخواهيد از اميرالمؤمنين، عليهالسلام، بزشتى ياد كنيد و او را دشنام گوييد، مرا دور سازيد، زيرا شنيدن اين جسارتها نسبت به آن حضرت، مرا ناآرام و پريشان مىگرداند و ميل ندارم در اثر مشاجره با شما مورد نفرينتان قرار گيرم. اما آن دو بر گمراهى خويش افزودند و همچنان در باطلشان شتافتند.
من كه هرگز نمىتوانستم آن وضعاسفبار را تحمل كنم، از پدر و مادرم جداشدم و اشعارى سروده برايشان فرستادم.[٢]
اما آنان مرا تهديد به قتل نمودند. من نزد عقبة بن مسلم رفتم و سرگذشتم را براى او شرح دادم. وى مرا مورد حمايت و محبت خويش قرار داد، محل سكونتى در اختيارم گذاشت و مايحتاج زندگيم را تأمين كرد و گفت: از پدر و مادرت فاصله بگير.[٣]
يكى از دوستان سيد دربارهاش مىگويد: