ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - بى عمر، زنده ايم ما
كسى گفت آيا، به شكرخوارى، نبايد از شكرساز غفلت كرد؟ به مه پرستى، از آسمان نبايد چشم دوخت؟ شراب نيم خورده نبايد، به پاى درختان انگور ريخت؟ دهان را كه معدن بوسه و كلام است، از ناسزا نبايد انباشت؟
كسى گفت آيا:
دوست دارد يار اين آشفتگى
كوشش بيهوده، به از خفتگى ...؟
ولى من كه هزار زخم شرافت، در مريضخانه ى عشقم، با تو مى گويم. از درازى راه؛ از سنگينى بار؛ از گل اندودى دل؛ ازپا و دست بى دست و پا؛ از گنگى سر؛ از تنگى رزق؛ از بى رحمى باغبانهايى كه فقط، پاييز و زمستان، آهن به در چوبين باغ مى كوبند، و تيغ و تبر را خط و نشان مى كنند.
با تو مى گويم. از شوكران غيبت، كه هنوز بر جام انتظار مى ريزد؛ از بغضهاى جمعه شب، كه گلو مى فشارد، سينه مى دراند، و عبوس مى نشيند.
باور كن كه بى عمر، زنده ايم ما.
و اين بس عجب مدار؛
روز فراق را كه نهد، در شمار عمر[١].
كه گفت عمر ما كوتاه است؟ عمر ما هزار و اند حجله دارد.
روزگار درازى است در نزديك ترين قله به آسمان- ميان ابرها- نفس از كوهستان سرد زندگى گرفته است.
بى عمر هم مى توان زندگى كرد، و ما اين گونه بودن را از سرداب سامرا تا روزگار اكنون، پاس داشته ايم.
اى شادترين غم!
شكوه تو، چنين مرا به شكوه واداشت، و من از صبورى تو در حيرتم.
آرزونامه هاى مرا كه يك يك، پر مى دهم، به دانه اى در دام انداز، و آنگاه، جمله اى چند برآن بيفزا؛ تا بدانم كه نوشتن راخاصيتى است شگرف.
اينك كودك دل را به خواب مى برم:
شكوه چرا؟ مگر نه اين كه غيبت، سراپرده ى جلال است، و غمگنانه ترين فرياد عاشقان، جشن حضور؟.
پى نوشتها:
[١].
|
نه لب گشايم از گل، نه دل كشد به نبيد |
چه بى نشاط بهارى كه بى رخ تو رسيد |