ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٩٣ - داستان
و در مقابل خون يحيى (ع) هفتاد هزار نفر بكشت و فرزندان آنها را اسير كرد و خانه هاى آنها را غارت كرد و اموال ايشان را برد و هفتاد هزار نفر به اسيرى گرفت و آنها را به بابل برد و مدت يكصد سال در بردگى مجوسيان به سر بردند. آن گاه خداوند آنها را مشمول فضل و رحمت خود قرار داد و پادشاهى ايرانى- كه خداشناس بود- مأمور ساخت تا آنها را به بيت المقدس بازگرداند. آنها مدت يكصد سال، در بيت المقدس اقامت كردند و در اين مدت، براه راست مىرفتند و وظايف خود را انجام مىدادند.
بار ديگر بسوى فساد و طغيان رفتند و يكى از پادشاهان روم، بنام «انطياخوس» بسوى آنها شتافت و بيت المقدس را ويران كرد و مردم آن را به اسيرى گرفت.
حذيفه گويد: پادشاه روميه با آنها جنگيد و آنها را اسير كرد.
محمد بن اسحاق گويد: بنى اسرائيل خدا را معصيت مىكردند. در ميان آنها جوانانى بودند و خداوند از آنها درمىگذشت. اولين بلائى كه بر اثر گناهكارى بر آنها نازل شد، اين بود كه خداوند پيش از حضرت زكريا، شعيا را بسوى آنها فرستاد. او كسى بود كه بشارت ظهور حضرت عيسى (ع) و بعثت حضرت محمد ٦ را بايشان داد.
آنان را پادشاهى بود كه شعيا او را ارشاد و راهنمايى مىكرد. شاه بيمار شد و «سخاريب» با ششصد هزار پرچم بسوى بيت المقدس آمد. شعيا براى شاه، بدرگاه خدا دعا كرد و بهبود يافت. لشكريان سخاريب، همگى مردند، جز پنج نفر ايشان كه خود سخاريب هم از اين عده بود و فرار كردند. بنى اسرائيل به تعقيب آنها پرداختند و سخاريب را اسير كردند. خداوند دستور داد، او را آزاد كنند، تا برود و قوم خود را از واقعه با خبر گرداند. آنها وى را رها كردند و هفت سال بعد، از دنيا رفت. هنگام مرگ پسر زاده خود بخت نصر را جانشين خود گردانيد.
پس از هفده سال، پادشاه بنى اسرائيل مرد و اوضاع زندگى آنها ديگرگون شد.
دعويداران سلطنت، به جان يكديگر افتادند و بكشتار يكديگر پرداختند. شعيا در ميان آنها سخنرانى كرد و در ضمن پندها و اندرزها آنها را از عواقب اين كارها بر حذر داشت. خواستند وى را بكشند. فرار كرد و در تنه درختى مخفى شد. آنها درخت را