سيرى در ساحل بينش و منش حضرت امام خمينى(ره) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٠ - چاپ رساله، با اجبار شاگردان
سيره امام پيش از فوت مرحوم آقاى بروجردىـ گريز از مسير شهرت بود؛ به همين دليل امامت جماعت هيچ مسجدى را، نمىپذيرفت و خودش در مدرسه فيضيه، به مرحوم آقاى خوانسارى(رحمه الله) اقتدا مىكرد.
در مسائل گوناگون، آنقدر ظرافت و اشارت در سخنان، رفتار، كردار، نشست و برخاست امامـ بود كه از شمار بيرون است؛ من چه بنگارم و شما چه بخوانيد! كدام نكته را بگويم و از كدام نكته در گذرم؟ از درس، كوچه و كلاس ايشان بشنويد. وقتى كه براى تدريس مىرفتند، تنها مىرفتند و در مسير برگشت چون پياده مىآمد و مىرفتـ اگر طلبهاى پرسشى داشت، امام مىايستاد و به پرسش او، پاسخ مىداد، پس از آن حركت مىكرد. براى آنكه در كوچه، فردى دنبال او و پشت سرش راه نرود، توقف مىكرد و پرسش را جواب مىداد و مىگفت: «بفرماييد!» يعنى پرسش كننده را پس از جواب راه مىانداخت، آنگاه خودش حركت مىكرد. آنقدر در اخلاق، رفتار و منش اين بزرگمرد نكته وجود دارد كه اگر بخواهيم بنويسيم، زبان قلم در كام مىخشكد.
امام خمينى(قدس سره) انسانى بيش نبود؛ ولى خود را به جايى پيوند داده بود كه آنجا، كانون بىنهايت عظمت است.[١] او از خود، چيزى نداشت؛ همانگونه پيامبران هم از خود چيزى نداشتند؛ جز اينكه رابطه ايشان با خدا، بيش از ديگران بود. خدا به پيامبرش دستور داد بگويد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم؛[٢] يعنى بگو: من هم آدمى
[١] خود ايشان، اين معانى را خوش بيان كرده است؛ آنجا كه مىسرايد:
دلدرويش بهدست آر كه از سرّ «اَلست» *** پرده برداشته، آگاه ز تقديرم كرد
و نيز مىگويد:
گر تو آدمزاده هستى، علّم الاسما چه شد *** قابَ قوسينت كجا رفته است اَوْ ادنى چه شد
[٢] سوره كهف، ١١٠: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً؛ بگو: «من فقط بشرى مثل شما هستم؛ (امتيازم اين است كه) به من وحى مىشود كه تنها معبودتان، معبود يگانه است. پس هر كه آرزوى لقاى مالكش را دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد و هيچكس را در عبادت پروردگارش شريك نكند».