سيرى در ساحل بينش و منش حضرت امام خمينى(ره) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢٠ - د بعد مديريت و رهبرى
مىشد و از بين مىرفت؛ حتى اظهار به اسلام هم، ميان مسلمانان عار شده بود. چنين حكايتى در كشورهاى ديگر جهان هم وجود داشت.
شگفتا! ابراز هر عقيده و اظهار هر دينى ديگر غير از اسلامـ عيب نبود؛ ولى آنچنان در تبليغات، مطبوعات، فيلمهاى سينمايى و ديگر وسائل ارتباط جمعى، مسلمانان را با تخريب و تحريفـ بد نام كرده بودند كه اظهار مسلمانى در خارج از كشورهاى اسلامى نيز، مايه بدنامى بود و بسى خجلت به بار مىآورد. من با چشم خود در مسافرتهايى كه به خارج از كشور داشتمـ ديدم كه «عزّت» جامعه ما مىرود. عزّتى براى ايرانى نگذاشته بودند تا به آن افتخار كنيم؛ از اين رو خجالت مىكشيدم، بگويم كه من ايرانى هستم! ولى به بركت انقلاب اسلامى در يكى از سفرهاى چند سال پيشـ در برابر كاخ سفيد، در واشنگتن ايستاده بودم كه دو پليس به من مراجعه كردند؛ پاسپورتم را خواستند و پرسشهايى كردند. با كمال سرافرازى گفتم: «من، ايرانىام؛ عالم دينى هستم و استاد الاهيات. آن پليس امريكايى هم كه گويا مىخواست خود را آشنا با ارزشهاى ايران معرفى كند، برگشت و گفت: «اتفاقاً من هم، فوقليسانس الاهيات دارم. اى كاش فرصت داشتم اندكى بيشتر با هم صحبت مىكرديم». پس از آن، با احترام مرا تا كنار ماشينى كه سوار شدم، بدرقه كرد.[١]
اين عزّت را، چه كس به ما داد و از كجا به دست آورديم؟ به اصطلاح، «كلاه خويش را قاضى كنيم» كه اگر رهبرى امام نبود، جامعه ما به چنين عزّتى مىرسيد؟ به خدا قسم! هرگز نمىرسيد. پس چه نيكوست كه قدر امام را بدانيم.
[١] اين مطلبى كه گفته شد، پشت پنجرههاى كاخ سفيد در واشنگتن بوده است؛ برخى از كسانى كه در آن سفر همراه ما بودند، اكنون معاون وزيرند كه اگر بخواهم مىتوانم نام ببرم.