سيرى در ساحل بينش و منش حضرت امام خمينى(ره) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٧٢ - يك نكته از اين معنا (شرح يك كلمه)
اين، يك نمونه بود تا انسان قدر خويش را بداند. نمونهاى بود كه انسان دريابد تا چه اندازه مىتواند با ارزش باشد؛ به گونهاى كه هم خودش از «مَلَك» پَرّان[١] و هم يك عملش از عبادت ثقلين، بالاتر شود. يك نفر اگر بخواهد كه راه قرب الاهى را پى بگيرد تا از بندگان ويژه خدا شود، راهى جز «بندگى خدا» وجود ندارد؛ «گفتا تو بندگى كن، كو بندهپرور آيد».
تمام هنر على(عليه السلام)، بندگى خدا و اطاعت از او بود؛ همين و بس. مگر خود آن سرور، نمىفرمود كه إلهى! كَفى بي فَخْراً، اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفى بِي عِزَّاً، اَنْ تَكُونَ لِي رَبَّا؛[٢] يعنى معبودا! نهايت افتخار من اين است كه بنده تو باشم و منتهاى عزّتم اينكه «ربّى» (مالكى) چون تو دارم.
همه مقامها، محصول بندگى خداست و نيل به آن مقامها، براى هر انسانى
[١]
قدر تو بود افزون از ملائك *** تو قدر خود نمىدانى چه حاصل
[٢] اين روايت در كتابهاى شيعه و سنى نقل شده است؛ البته هر دو گروه، با تفاوتهاى اندك آن را نقل كردهاند؛ از جمله اين كه به جاى عبارت مانند: «كفانى»، «كفى بي» و «كَفى لي» آوردهاند. بحارالانوار، ج ٧٤، ص ٤٠٠:إلهى كفى بي عزاً ان اكون لك عبداً وكفى بي فخراً اَن تكون لي ربّا؛ انت كما احبّ، فاجعلني كما تحبّ. خصال، صدوق، ص ٤٢٠؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ٢٠، ص ٢٥٥ و....شايد كه حافظ از اين مناجات حضرت امير(عليه السلام) الهام گرفته است؛ آنجا كه سروده است:
كس در جهان ندارد، يك بنده همچو حافظ *** زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد