زندگاني صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٨ - ج- قهرمان ايثار و گذشت

فاطمه افتاد با خود انديشيد: اگر چيزى باشد در خانه فاطمه دختر پيامبر است. پس در زد، فاطمه زهرا از پشت در پاسخ داد: كيست؟ جواب داد منم: سلمان فارسى. فاطمه فرمود: چه مى‌خواهى؟ سلمان ماجراى اعرابى و سوسمار را بيان كرد، و فاطمه فرمود: اى سلمان سوگند به خدايى كه محمّد را به حق به پيامبرى برانگيخته است، سه روز بر ما مى‌گذرد درحالى كه هيچ غذايى نخورده‌ايم، و حسن و حسين از شدّت گرسنگى به لرزه درآمده‌اند و هم‌اكنون مانند دو جوجه پركنده خوابيده‌اند، با اين وجود اگر كسى به در خانه‌ام فرود آيد او را بازپس نمى‌زنم.

سلمان بيا و پيراهن مرا بگير و آن را نزد شمعون يهودى ببر و به او بگو كه فاطمه دختر محمّد مى‌گويد: يك صاع خرما و يك صاع جو در مقابل آن به من وام ده كه به خواست خداوند آن را به تو باز مى‌گردانم.

سلمان پيراهن را گرفت و به نزد شمعون يهودى رفت و فرمود: اى شمعون اين پيراهن فاطمه عليها السلام دختر محمّد صلى الله عليه و آله است. پيغام داده است كه دربرابر آن يك صاع خرما و يك صاع جو به من وام دهى كه به خواست خدا آن را به تو باز مى‌گردانم. شمعون پيراهن را گرفت و آن را از اين رو به آن رو بر مى‌گرداند و به آن مى‌نگريست و درحالى كه اشك از چشمانش سرازير بود مى‌گفت: اى سلمان! اين همان زهد در دنياست. اين چيزى است كه موسى بن عمران در تورات، ما را بدان آگهى داده است. من گواهى مى‌دهم كه جز خداوند، معبودى نيست و گواهى مى‌دهم كه محمّد بنده و فرستاده خداست. بدين ترتيب شمعون نيز اسلام آورد و اسلامش نيكو شد.