زندگانى امير مؤمنان امام على بن أبي طالب(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٥ - ياران پيامبر حاميان امام
وضعى پيش آمد؟ فرمود:
«اگر ياران و حاميانى يافتى به سوى ايشان بشتاب و با آنان جهاد كن و اگر يار و ياورى نيافتى دست بازدار و خونت را بيهوده مريز تا درحالى كه مظلوم هستى به من ملحق شوى».
چون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم از جهان فروبست، من به كار غسل و كفن او پرداختم و سوگند ياد كردم كه عبا بر دوش نگيرم مگر آنكه همه قرآن را گرد آورم. پس چنين كردم. آنگاه دست فاطمه و فرزندانم، حسن و حسين، را گرفتم و نزد جنگجويان بدر و سابقان در اسلام شتافتم و ايشان را درباره حق خود سوگند دادم و به يارى خويش فرا خواندم.
امّا جز چهار تن از اينان كه سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر [١] بودند، هيچ كس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در اين راه تمام دلايل و شواهد خود را باز گفتم.
از خدا بترسيد و به خاطر كينه و حسدى كه در اين قوم سراغ داريد ودشمنى آنان با خدا وپيامبرش و اهلبيت او خاموش بمانيد. اينك همگى
[١] - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٣١ آورده است: يكى از نامههاى معروفمعاويه به على عليه السلام چنين است: «تو را ياد مىآورم كه ديروز وقتى با ابوبكر بيعت شد تو همسر خود را بر درازگوشى سوار كردى و دست حسن و حسين را مىگرفتى و نزد هيچ يك از جنگجويان بدر و سابقان در اسلام نمىرفتى جز آنكه آنان را به خود مىخواندى. تو همراه با همسر و فرزندانت پيش آنان مىرفتى و از آنان مىخواستى كه تو را عليه يار رسول خدا ياورى كنند امّا از آن همه جز چهار يا پنج تن دعوت تو را پاسخ نگفتند.»