زندگانى امير مؤمنان امام على بن أبي طالب(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١١٤ - جنگ جَمَل
و بيان داشته بود كه تا ديروز قريشيان كه در سنگر كفر بودند، در مقابل اسلام ايستادند و جنگيدند و امروز نيز آنان به خاطر همان هدف در حالى كه فريب خورده و شيفته قدرت شده اند با او سر جنگ دارند.
شيخ مفيد مى نويسد: چون امام در ربذه فرود آمد، دنباله حاجيان با آنحضرت رو برو شدند و گرد وى را گرفتند تا سخنى از او بشنوند. امام در خيمه خود بود. ابن عبّاس گويد: من نزد آنحضرت رفتم و ديدم كه نعلين خود را وصله مى زند. عرض كردم: ما به اينكه، تو كار ما را سروسامان دهى بيشتر نيازمنديم تا اين كارى كه اكنون بدان مشغولى. امّا او پاسخى نداد تا آنكه از كار خود فارغ شد سپس آن را كنار لنگه ديگر كفش قرار داد و از من پرسيد: قيمت اين يك جفت نعلين چقدر است؟
گفتم: ارزشى ندارند. پرسيد: با همين بى ارزشى؟ گفتم: كمتر از يك درهم مى ارزند. آنگاه امام فرمود:
«به خدا سوگند اين يك جفت نعلين در نزد من بيش از خلافت بر شما دوست داشتنى است مگر آنكه من در اين خلافت حقى را استوار و يا باطلى را دفع كنم».
ابن عبّاس گويد: به آنحضرت عرض كردم حاجيان گرد آمدهاند تا به سخنانت گوش فرا دهند آيا به من اجازه مىدهى كه با آنان سخن گويم اگر نيك گفتم از آنِ تو و اگر بد گفتم به حساب خودم باشد. گفت: نه. خودم با آنان سخن خواهم گفت. سپس دستش را بر سينه من نهاد- او دستى ستبر داشت- كه سينهام را به درد آورد سپس برخاست. جامه او را گرفتم