ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٤١٠ - بحث روايتى(رواياتى در باره لسان صدق في الآخرين ، استغفار ابراهيم
(ع) از معناى آيه (إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) پرسيدم، فرمود: سليم قلب، آن كسى است كه پروردگار خود را ملاقات كند و در آن جز خدا چيز ديگرى نباشد و هر قلبى كه در آن شرك يا شك باشد آن قلب ساقط است و اگر اين همه سفارش به زهد كردهاند، براى همين است كه در دنيا دلها براى ياد آخرت فارغ باشد[١].
و در مجمع البيان آمده كه از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: قلب سليم آن قلبى است كه از محبت دنيا سالم باشد. مؤيد اين روايت، گفتار رسول خدا است كه فرموده محبت دنيا ريشه همه گناهان است[٢].
و نيز در كافى به سند خود از محمد بن سالم از امام ابى جعفر (ع) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: جنود ابليس عبارتند از شيطانهاى ديگر كه از ذريه او هستند.
و در تفسير جمله(وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ) فرمود: چون ما را به راه خود دعوت كردند، و اين همان گفتار ديگر خداى تعالى است كه در حكايت گفتگوى اهل دوزخ فرموده:
(قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ)- يك طايفه به ديگرى مىگويد: پروردگارا اينها ما را گمراه كردند، پس به ايشان عذابى از آتش بده دو برابر عذاب ما و نيز در همين باره فرموده: (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً)- هر امتى كه به عرصه محشر در مىآيد امتى ديگر را لعنت مىكند، تا آنكه همگى در آتش، يكديگر را ببينند كه از يكديگر بيزارى مىجويند و بعضى بعضى ديگر را لعنت مىكنند آن روز هر يك مىخواهد تقصير را به گردن ديگرى بيندازد، بلكه خود از مخمصه رهايى يابد ولى اين چاره جويىها سودى نمىدهد، چون ديگر آن روز، روز آزمايش و امتحان و روز قبول عذر و روز نجات نيست[٣].
و در كافى به دو سند از ابى بصير از ابى جعفر و امام صادق (ع) روايت كرده كه در ذيل آيه(فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ) فرمودهاند: ايشان مردمى هستند كه به زبان، دم از عدالت مىزنند، ولى در عمل بر خلاف آن عمل مىكنند[٤].
قمى[٥] نيز در تفسير خود و همچنين برقى در محاسن خود، اين معنا را از امام صادق
[١] اصول كافى، ج ٢، ص ١٦.
[٢] مجمع البيان، ج ٧، ص ١٩٤.
[٣] كافى، ج ٢، ص ٣١، ح ١.
[٤] كافى، ج ٢، ص ٣٠٠، ح ٤( عن ابن عبد اللَّه) و ج ١ ص ٤٧، ح ٤( عن ابى بصير).
[٥] تفسير قمى، ج ٢، ص ١٢٢.