فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٩ - قيام پيشهورى و ملت فراموشكار!
دارد خبر درستى نداشتيم.
ولى خوشبختانه پيش از آنكه آن نقشه شوم را عملى سازند به حكم اجبار؛ در برابر ملت رشيد ايران زانو زدند و بالاخره مسببين آن واقعه شبانه ايران را ترك گفته و به همان كشورى كه از آن الهام مىگرفتند پناهنده شدند! از همه مضحكتر اينكه امروز افراد حزب نامبرده خود را «مبارزه كنندگان با استعمار» معرفى مىكنند، هيچ فكر نمىكنيد، ... با آنكه از دندانهاى آنها خون مىچكد باز دعوى چوپانى دارند!
منظور اين است اگر ملت ما فراموش كار نبود و از تاريخچه قيام آذربايجان درس عبرت مىگرفت، ديگر اين افراد را به خود راه نمىداد ولى بدبختانه هنوز خيلى از كارگران و دهقانان و دانشجويان جوان ما، علاوه بر اينكه اين حقيقت مسلّم را درك نكردهاند كم و بيش تحت تأثير الفاظ فريبنده و سفسطههاى آنان نيز قرار مىگيرند.
اما در عين حال مأيوس نيستم كه به زودى جوانان ما بيدار شوند و نگذارند بيش از اين، يك عده معلوم الحال آنان را آلت دست قرار داده و مقاصد شوم خود را به وسيله آنها عملى سازند.
فراموش نمىكنم در آن وقت كه با قطار از «خرمشهر» به طرف «تهران» مىآمدم يك نفر جوان، كه طبق اظهارات خودش داراى شغل رانندگى بود با ما هم اطاق بود، همين كه سر صحبت باز شد ديدم كه در زير لفافه، اما به طور جدى از كمونيسم طرفدارى مىكند!! مىگفت اگر در دنيا مرام است همين مرام است، آنگاه يك فصل طولانى از خرابى اوضاع كشور و خيانت زمامداران و اولياى امور بيان كرد سپس گفت علاج همه اين دردها الهام گرفتن از شوروىهاست!
ولى از طرز صحبت او پيدا بود كه سواد ندارد و تمام آنچه مىگويد حفظى است و شايد هر جمله آن را دست كم پنجاه بار تكرار كرده است، و جملات خود را بدون كوچكترين وقفه و تغيير قيافهاى كه حاكى از تفكّر بوده باشد مانند كارخانه سيگارسازى بيرون مىريخت به طورى كه اشخاصى كه به اين طرز صحبتها آشنا نبودند تحت تأثير سخنان او واقع مىشدند.
ولى همين كه شروع به صحبت كردم و يكى دو خرده به او گرفتم مانند اتومبيلى كه پا روى ترمزش بگذارند، ايستاد، و سخنان مرا تصديق كرد، من گفتم آقاى راننده ... درست است اوضاع كشور ما به خصوص قسمت اقتصاديات آن خيلى خراب است، ولى آيا علاج اين درد اين است كه ما خود را در دامان بيگانگان بيندازيم و مليت و شخصيت خود را فداى آنان كنيم؟ بيگانه بيگانه است، دلش به حال ما نسوخته، شمالى و جنوبى چه تفاوتى دارد؟ اگر يكى نفت ما را برده، ديگرى هم طلاهاى ما را دزديده است هر دو طلاست، منتها يكى طلاى سرخ است ديگرى طلاى سياه.
او يك دفعه از جا پريد و با تعجب پرسيد، كدام طلا؟ گفتم همان «يازده تن» طلايى كه شوروىها به غارت بردند، گفت ببخشيد من از اين موضوع اطلاع ندارم؟ گفتم عجب فقط شيخ سعدى و خواجه حافظ نمىدانند و الا همه عالم اطلاع پيدا كردهاند [١]، پس از آن به سخنان خود ادامه داده گفتم:
[١]. چندى قبل كه به اصطلاح روابط ما عادى شد، طلاها را در مرز ايران تحويل دادند!