فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٩ - جنايتى در شرف تكوين است!
خواب تازهاى مىبيند و يك «ژيگولوى» بد سابقه فتنهجو كه عرضه هيچ كارى را ندارد به ما تحميل مىكند، اى كاش اين تحفههاى وزارت بهدارى فقط بيكاره بودند و سرجاى خود مىنشستند بدبختى اينجاست كه هر روز نقشه جديدى براى برهم زدن وضع بيمارستان طرح مىكنند، يك روز نشريات «حزب توده» را ميان بيماران پخش مىكنند، روز ديگر به بهانه تشكيل «انجمن پرستاران و پزشكياران» با دوشيزههاى پرستار تماس مىگيرند راستى مثل اينكه مأموريتى دارند!
آقاى دكتر! نمىدانم مطلع شديد، همين چند روز پيش كار يكى از آنها با يك دوشيزه پرستار به جاهاى خيلى باريك رسيده بود چيزى نمانده بود آبروى همه ماها را پيش خودى و بيگانه بريزند، من همان روز مىخواستم استعفاى خود را نوشته و به وزارت بهدارى رد كنم، رفقا نگذاشتند.
عيب كار اينجاست با اين كه دولت اين گونه اشخاص را خوب مىشناسد و يقين دارد با استخدام آنها نه فقط بارى از دوش مردم برداشته نمىشود بلكه هزارگونه فتنه و فساد هم فراهم مىكنند، باز دست از استخدام آنها بر نمىدارد. باور كنيد با اين عمل دارند با جان اين ملت بيچاره بازى مىكنند، نمىدانم از آنها مىترسند و يا اينكه حسابهاى ديگرى در كار است؟! چند وقت پيش عدهاى از همين جوانهاى ماجراجو را كه من يقين دارم روابطى با كنسولگرىهاى خارجى دارند، در اثر شكايات متوالى مردم از يكى بيمارستانها اخراج كردند ولى يكسر همه را به بيمارستانهاى ديگر فرستادند كه بدبختانه چند تاى آن هم سهم ما شد! يعنى در مقابل آن همه خرابكارى فقط كارى كه كردند محل آنها را تغيير دادند، آيا جابجا كردن هم مجازات مىشود؟
يكى نيست بگويد: اگر واقعاً اينها مجرمند، چرا به كلى بيرونشان نمىريزيد و اگر بىتقصير و خدمتگذارند چرا جاى آنها را تغيير مىدهيد؟
اين عمل به همان اندازه ابلهانه است كه فىالمثل انسان خار جانگدازى را كه در پاى راستش خليده با هزار زحمت بيرون آورد و سپس با دست خود به پاى چپش فرو كند!
اين بدبختىها مخصوص وزارت بهدارى نسيت، خير ... فرهنگ از آن صد درجه بدتر است، بنده زاده «بهادر» را لابد خوب مىشناسيد دوازده سال بيشتر ندارد، فعلًا كلاس پنجم ابتدايى است. يك روز ظهر وقتى به منزل رفتم ديدم به مادرش مىگويد به آقا جانم بگو براى من كتاب «دكتر آرانى» را بخرد! با تعجب گفتم، بهادر! كتاب دكتر آرانى براى چه مىخواهى؟ اين مزخرفات را كى ياد تو داده؟ گفت آقاجان! مزخرف نيست هم امروز صبح آموزگار ما خيلى از دكتر آرانى تعريف مىكرد. او را يكى از متفكّرين و فيلسوفهاى بزرگ و يكى از شهداى راه آزادى قلمداد كرد، به طورى كه همه رفقا بىاختيار زبان به تحسين آن مرد بزرگ گشودند! آموزگار ما مىگفت: اين مرد و ماركس و انگلس پدران بزرگ ما محسوب مىشوند! و همه گونه احترام از آنها و افكارشان بر ما لازم است؟ ... در ضمن توصيه كرده كه كتابهاى او را بدست آورده مطالعه كنيم و وعده قطعى بما داد كه اگر اين كار را بكنيم در امتحانات نمرههاى خوب به ما بدهد به طورى كه حتى يك نفر هم رفوزه نشود، آقاجان بد است ما همه در امتحانات قبول شويم؟!