فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤ - رابطه مذهب و اوضاع مادى
مىكنند؟!
«شوپنهاور» كه از فلاسفه قرن نوزدهم ميلادى است، با اينكه پدرش از ثروتمندان و تجار بود و تا اواخر عمر از جهت معاش احتياجى به كسب و كار نداشت و حتى نيازمند به استفاده از مقام علمى خود نيز نشد، يكى از فلاسفه ايدهآليست افراطى بوده است!
اما به عكس، «ژان ژاك روسو» (متولّد سال ١٧١٢) از هر جهت در نقطه مقابل اوست- يعنى از جهت مادى فقير بوده، پدرش ساعت سازى مىكرد و در اثر پارهاى از پيش آمدها نتوانست او را نگاهدارى كند، روزگارش تقريباً همه به در به درى و بىخانمانى سپرى شد؛ با اين همه اساس فلسفه او، روى عشق به طبيعت قرار داشت نسبت به مباحث فلسفه اولى (امور عامه) بىاعتنا و بىعقيده بود مىگفت ما نمىتوانيم بفهميم كه عالم قديم است يا حادث؟ و نفس باقى است يا فانى؟ فقط به وجود ذات مدرك مريد و حكيمى كه در امور عالم متصرف و مؤثر است عقيدهمند بود، ولى با مسيحيت و آداب دينى كه كشيشان مقرر داشته بودند مخالفت مىكرد.
«رنه دكارت» مؤسس فلسفه جديد كه از مشاهير فلاسفه قرن ١٧ ميلاد به شمار مىرود با آنكه نسبتاً ثروتمند بود و بدون احتياج به كسب و كار، زندگى خودش را اداره مىكرد، حتى آن موقع كه در هلند بود يك نفر پيشكار براى رسيدگى به اموالش در فرانسه تعيين كرده بود، در عين حال از فلسفه متافيزيك و ماوراى طبيعت طرفدارى مىكرد مردى بود موحد و خداپرست، قانع و بردبار، معاشرت را چندان خوش نمىداشت و به انزوا و گوشهگيرى تمايل زيادى داشت و به اصول مسيحيت نيز عقيدهمند بود.
در مقابل او «ديدرو» كه از فلاسفه قرن ١٨ ميلادى است در عين اين كه وضع مادى او تعريفى نداشت، و زندگى خود را از راه ترجمه و تأليف و ساير اشتغالات علمى اداره مىكرد، اساس فلسفهاش مانند «روسو» روى عشق به طبيعت بنا شده بود، اعتمادش به تجربه و حس و مشاهده آثار طبيعى بود، به طورى كه بعضى درباره او گفتهاند مىتوان او را «طبيعت پرست» دانست! در باب اعتقاد به صانع كلمات مختلفى از او نقل شده كه بعضى دلالت بر اعتقاد او به صانع دارد و از بعضى استشمام ترديد و شك مىشود، و بعضى بسيار تند و زننده و گستاخانه است به همين جهت بود كه اولياى دين مسيح او را تكفير كرده و از ملحدين شمردهاند.
خلاصه اگر بخواهم رشته سخن را در اين قسمت دراز كنم و به شرح حال يك يك از فلاسفه قديم و جديد و مقايسه وضع زندگى آنها با طرز تفكّر فلسفيشان بپردازم «مثنوى هفتاد من كاغذ شود» منظور اين بود نمونه مختصرى بدست داده باشم، نمىدانم شاگردان مكتب ماركس (مؤسس فلسفه ماركسيسم و رهبر بزرگ كمونيستها) در مقابل اين شواهد تاريخى چه مىتوانند بگويند؟! آيا جز اعتراف به اشتباه و خطا و صرف نظر كردن از اصل سابق راه ديگرى دارند؟! آيا پس از اين همه مدارك روشن حاضرند گفتار خود را پس گرفته و از اين به بعد منصب علت العلل بودن را از «وضع اقتصاد و دستگاههاى توليد» سلب كنند؟! ...