زندگى در پرتو اخلاق - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٩٣ - اسلام و جامعه واحد جهانى
شؤون آن با قدرت تمام حكومت مىكرد، حتى شهرهاى آن هم شهر به معنى واقعى نبود چه اينكه حساب قبايل و طوايف در آن كاملًا از يكديگر جدا بود.
اسلام در چنين محيطى مسأله نژاد را بكلى از رديف مسائل اجتماعى خارج نمود و آن را بكلى از ارزش انداخت.
گاهى با همان منطق كه جامعه نژادى آنها از آن مايه مىگرفت (اشتراك در خون- وحدت جدّ اصلى قبيله) به جنگ آنها رفت و به آنها فهماند كه اگر در يك سطح عالى فكر كنيد جامعه بشريت همه از يك زوج پديد آمدهاند.
بنابراين بايد همه يك واحد را تشكيل دهند:
يا ايُّهَا النّاسُ انّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَانْثى) [١]
اى مردم! ما شما را از يك زن و مرد آفريديم.
و به اين ترتيب «اخوّت انسانى» را جانشين «اخوّت قبيلگى» و «خون نوع بشر» را جانشين «خون قبيله» نمود.
و گاهى با منطق ديگر به آنها فهماند كه مسأله حفظ انساب و ارتباط و انتساب افراد به طايفه و قبيله و پدران و نياكان گرچه لازم است ولى اين نه بخاطر «تفاخر» به انساب بلكه بخاطر «تعارف» (شناسايى افراد) از طريق اين دستهبندى خاص اجتماعى است.
چه اينكه مسلم است حفظ حقوق افراد بشر در اجتماعات ايجاب
[١]. سوره حجرات (٤٩) آيه ١٣.