مسند حضرت عبد العظيم حسني (ع) - العطاردي، الشيخ عزيز الله - الصفحة ١٠٨
رسيدم و براى او اذن خواستم. امام صادق عليه السلام فرمود : من فردا در محلى در حيره خواهم بود ـ حضرت نام آن موضوع را ذكر نمود ـ هشام در آنجا انتظارم را داشته باشد ، راوى گويد : من نزدهشام رفتم و جريان را به او گفتم ، وى از اين موضوع خرسند شده و خوشحال گرديد ، و پيش از آن حضرت در موعد مقرر حضور پيدا كرد ، پس از اين هشام را ديدم و جريان كار را از وى پرسيدم ، وى اظهار داشت من قبل از امام در محل ملاقات حاضر گرديدم. هنگامى كه در اينجا انتظار ميكشيدم نا گهان آن حضرت در حالى كه بر استرى سوار بود نمايان شد ، موقعى كه به آن بزرگوار نگاه كردم و او به من نزديك گرديد ، از منظره آن حضرت مرعوب شدم و ابهت او مرا گرفت ، به اندازه اى كه قادر به سخن گفتن نبودم. حضرت صادق عليه السلام در نزد من توقف فرمود ، سر مبارك را پائين انداخته منتظر بود تا من سخن گويم ، من از اين حالت آن حضرت متحير شدم و از هيبت او قادر به تكلم نبودم ، چون اين حالت را در من مشاهده كرد استر خود را نهيب زد و به طرف يكى از كوچه هاى حيره تشريف فرما شد ، و من يقين كردم اين ابهتى كه از آن بزرگوار بر من وارد شد از طرف خداوند بود ، عظمت مقام و موقعيت آن حضرت در نزد خداوند موجب شد كه من اين اندازه مبهوت او شدم عمر بن يزيد گويد : هشام پس از اين به خدمت ابو عبد اللّه عليه السلام آمد و از مذهب سابق خود دست برداشت ، و به مذهب حق گرويد ، و سرآمد اصحاب حضرت صادق عليه السلام شد. راوى گويد : هشام را مرضى عارض شد و به همان مرض از دنيا رفت ، او از استعانت به اطباء براى بهبودى خويش خود دارى نمود ، كسانش از او خواستار شدند