مسند حضرت عبد العظيم حسني (ع) - العطاردي، الشيخ عزيز الله - الصفحة ٤٩
داستانى كه مربوط به اين حسن بن عبد اللّه است نقل كرده اند . شيخ مفيد از شخصى به نام « رافعى » روايت كرده كه او گفت : مرا پسر عمى بود به نام حسن بن عبد اللّه . وى از زهاد و عباد زمان خود بشمار مى رفت ، سلطان زمان او از وى واهمه داشت ، زيرا كه او سلطان را همواره امر به معروف و نهى از منكر مى كرد . گفتار حسن بن عبد اللّه موجب خشم و غضب و ناراحتى سطان زمان شده بود ، و او از نظر مصلحت وقت و زمان ، جلوى زبان و گفتار او را نمى گرفت و او نيز از اين موقعيت استفاده مى كرد و مفاسد ومضارّ حكومت وقت را براى مردم بيان مى نمود. روزى وارد مسجد شد و خواست بار ديگر آغاز سخن كند ، در اين هنگام حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام در مسجد تشريف داشت ، وى را بطرف خود دعوت كرد او نيز خدمت امام رسيد ، حضرت به او فرمود : من از اين اعمال و افعال تو رضايت ندارم ، تو ابتدا وظيفه دارى كسب معرفت نمايى ، پس از آن مردم را امر به معروف ونهى از منكر كنى و آنان را به طرق خير وسعادت دعوت نمايى. وى عرض كرد : قربانت گردم مقصود از معرفت چيست ؟ حضرت فرمود : مقصود از معرفت ، تفقه در دين و بصيرت در احكام قرآن و فهميدن اخبار واحاديث است ، او گفت : من از كدام اشخاص اخذ فقه و حديث كنم ، فرمود : از فقهاى مدينه اخبار و احكام را يادگير . اين شخص گويد : پس از اين حضرت حديثى بر من القاء فرمود : روز ديگر كه خدمت حضرت رسيد حديث را فراموش كرده بود ، حضرت بار ديگر به او گفت : برو معرفت پيدا كن ، اين مرد همواره مترصد حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام بود تا از وى مطلبى ياد بگيرد. در يكى از روزها كه امام عليه السلام به مزرعه خود در اطراف مدينه تشريف برده بود اين