در آمدى بر سيره فاطمى(س) - رفیعی، علی - الصفحة ٩٢
على (ع) در هواى گرم از خانه بيرون رفت تا دينارى وام بگيرد. پس از گرفتن وام در راه بازگشت، در آن هواى گرم مقداد را با حالتى آشفته ديد.
- مقداد چه شده است؟ چرا در اين هواى گرم از خانه بيرون آمدهاى؟
- مرا از پاسخ معذور بدار! - نمىشود، بايد بگويى! - حال كه چنين است، بدان كه گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است.
ديگر نمىتوانستم گريه فرزندانم را تحمل كنم.
- به خدا من نيز براى همين از خانه بيرون آمدهام. اين دينار را وام گرفتهام؛ اما تو را برخود مقدم مىشمارم. سپس دينار را به مقداد داد. «١» روزى ديگر على (ع) به خانه آمد و از زهرا (س) غذا خواست. فاطمه (س) جواب داد: «در خانه چيزى نداريم و من دو روز است كه با بهانههاى گوناگون، حسن و حسين را به گونهاى سرگرم مىكنم تا بى تابى نكنند.» «٢» پيامبر (ص)، كه خود از گرسنگى سنگ بر شكم مىبست، روزى براى افطار به خانه فاطمه (س) رفت. حسن و حسين- عليهما السلام- همين كه چشمشان به پيامبر (ص) افتاد، به سوى او شتافتند و بر دوش مبارك رسول خدا (ص) نشستند و گفتند: «بابا به مامان بگو به ما نان بدهد». پيامبر (ص) به فاطمه (س) فرمود: «دخترم به بچهها غذايى بده.» زهرا گفت: «در خانه ما جز بركت وجود رسول خدا (ص) چيزى وجود ندارد.» «٣» همچنين روزى در پاسخ به سلمان كه براى كمك به كسى به درِ خانه او