در آمدى بر سيره فاطمى(س) - رفیعی، علی - الصفحة ٧٠
خرج كند، براى اين كه غبار كدورت و غم را از چهره پدرى كه حالا حدود مثلا پنجاه سال از سنّش مىگذشته و تقريبا پير مردى شده است، پاك كند. «١» فاطمه (س) در محيط بيرون خانه نيز مراقب پدر گرامىاش بود و او را در جريان توطئههاى مشركان قرار مىداد. روزى ديد جمعى از قريش در مسجدالحرام نشستهاند و براى كشتن رسول خدا (ص) نقشه مىكشند. با چشمان اشكبار به خانه بازگشت و پدر را از توطئه دشمنان آگاه ساخت. «٢» روزى ديگر رسول خدا (ص) در كنار كعبه مشغول نماز بود. ابوجهل و يارانش كمى دورتر به تماشاى آن حضرت نشسته بودند. روز قبل در يكى از محلات، شترى را نحر كرده بودند. ابوجهل خطاب به يارانش گفت: «كيست كه زهدان شتر را بياورد و بر شانههاى محمد بيندازد؟» عُقْبَة بن ابى معيط- كه مشركى نابكار بود- پيش شتافت و زهدان را آورد و در حالى كه پيامبر (ص) در سجده بود، آن را بين شانههايش انداخت. ماجرا به گوش فاطمه (س) رسيد. با شتاب خود را به مسجد رسانيد، زهدان را برداشت و چون شير بچهاى به طرف ابوجهل و يارانش- كه از اين اقدام نابخردانه قهقهه مستانه سر داده بودند- شتافت و بچه دان شتر را به سوى ايشان افكند و آنان را به باد سرزنش گرفت. «٣» و بدين ترتيب فاطمه (س) در همه مقاطع سخت رسالت پيامبر (ص) در مكه با او همراه بود و تا حد توان از وى دفاع مىكرد و در كشيدن بار رسالت پدر بر دوش، سهمى داشت.