جلوههاى رفتارى امام على(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ١٤٤
سپس نيزهاى گرفت و به شدّت تكان داد تا شكست. نيزه ديگرى برايش آوردند ولى چون خشك بود انداخت. سرانجام نيزه نرمى خواست و پرچم خود را بر آن آويخت و حمله را به سمت خيمهاى كه معاويه و عمرو عاص و ياران معاويه در آن بودند، متمركز ساخت. آن روز به قدرى كشتار زياد بود كه هيچ كس مانند آن را نديده بود و به خاطر نمىآورد. «١» آخرين بار كه امير مؤمنان عليه السلام پرچم سپاه را به هاشم داد و از او خواست جنگ را يكسره كند، به او فرمود: «اى هاشم! تا چند بايد بخورى و بياشامى؟» عرض كرد: «چندان در اين راه جهاد خواهم كرد كه ديگر برنگردم.» فرمود: در برابر تو ذِىالْكَلاعْ است، و در نزد او مرگ است، مرگ سرخ».
هاشم پيش رفت و چون به معاويه نزديك شد. معاويه پرسيد: «اين كيست كه در حال پيشروى است؟» گفته شد: «هاشم مرقال «٢» است» گفت:
«همان يك چشم بنى زهره؟ خدا او را بكشد.» «٣» هاشم همراه يارانش كه از قاريان قرآن و عاشقان لقاى پروردگار بودند، چندين بار صف دشمن را در هم شكست، تا وقتى كه به پرچم طايفه «تَنُوح» رسيد. حدود ده نفر از دلاوران آنان را به هلاكت رسانيد و پرچمدار معاويه را نيز كه فردى از طايفه «عُذْرَهْ» بود كشت. آنگاه ذُوالْكَلاع به جنگ او برخاست و در اثر ضرباتى كه ميان آن دو ردّ و بدل شد هر دو كشته شدند. «٤» فرزندش «عبداللّه» بىدرنگ بيرق پدر را برداشت و به جهاد پرداخت. «٥»