سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٥
«به خدا سوگند گويا رسول خدا (ص) است راه مى رود، اخلاق و رفتارش به پيامبر (ص) مى ماند.» پس ازآنكه عبداللّه رفت، معاويه روبه عمروعاص گفت:
«چرا با تو حرف نزد و جوابت را نداد؟» - بر تو معلوم است و مى دانى چرا.
- خيال مى كنى از جوابهايت ترسيد؟ خير چنين نيست، بلكه تو را قابل و لايق ندانست تا جوابت را بگويد يا با تو طرف شود، مگر نديدى رو به من كرده بود و از تو دور مى شد. «١» دفاع از ائمّه عبداللّه جزو كسانى بود كه معاويه آنها را در نماز لعن و نفرين مى كرد «٢» و اين نبود مگر به خاطر تعهُّد و هوشيارى عبداللّه در دفاع از مقام امامت.
عبداللّه خود درباره دفاع از مقام ائمه چنين مى گويد:
«نزد معاويه بودم و حسن و حسين (ع) با مابودند و عبداللّه بن عباس و فضل بن عباس نيز حضور داشتند. معاويه رو به سوى من كرد و گفت:
چقدر به حسن و حسين احترام مى گذارى و آنها را بزرگ مى شمارى؟ و حال آنكه نه خود آنها بهتر از تو هستند و نه پدرشان بهتر ازتو. و اگر نه اين بود كه فاطمه (س) دختر رسول خداست هر آينه مى گفتم مادر تو اسماء بنت عميس هم كمتر ازاو نيست. در پاسخ گفتم. به خدا سوگند، آگاهى تو نسبت به آنها و پدر و مادر آنها كم است. بخداسوگند اين دو بهتر از من، و پدر و مادرشان بهتر از پدر و مادر من هستند. اى معاويه تو