سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠١
معاويه كه براى چندمين بار از سعيد ويارانش شكست خورده بود درحاليكه خشم از سراپايش مى باريد گفت: چه شكست سختى ازهمدان خورديم. «١» آنگاه سعيد ويارانش به حضور امام (ع) رسيدند ونحوه عمليّات خود را براى حضرت تشريح كردند. امام (ع) كه از اين موفقيّت همدان راضى بود آنان رادراين پيروزى بزرگ ستود و فرمود:
اى جماعت همدان! شما سپر و زره آهنين من هستيد. با بازوان پرتوان شماست كه در جنگها پيروز مىشوم و تواى سعيد چشم منى كه باآن مى نگرم وبازوى قدرتمندمنى كه با آن مى جنگم هميشه وهمه وقت و در هر كارى برشجاعت ودلاورى تواعتماد مى كنم همدانيان! شمانيزه من هستيد. شما (امروز) خدارااجابت كرديد واو را يارى رسانيديد. «٢» سعيد گفت: ماخدا و ترا اجابت كرديم وپيامبر خدا (ص) رادر قبر يارى رسانديم و بادشمنت كه همپايه تو نيست، مى جنگيم، مارابه هر نقطهاى كه دوست دارى ببر. «٣» على (ع) دوباره آنان راستود واشعارى درستايش همدان و سعيد قرائت فرمود.
آخرين بيت شعر اين بود:
«فَلَوْ كُنْتُ بَوّاباً عَلى بابِ جَنَّةٍ لَقُلْتُ لِهَمْدانَ ادْخُلى بِسَلامٍ» «٤» اگر دربان بهشت مى بودم به همدانيان مى گفتم به سلامت واردشويد.