سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٣
دومى شبيه معاويه ديد و او را هم كشت و برگشت و اين اشعار را مى خواند:
به بدگوى من معاويه، بگوئيد تهديدات تو چون بادى به دوزخ است چون سگهاى قوم عوعو كنان مارا مىترسانى وبه من پارس مى كنى اى فرزند خطاكاران گذشته چون ماده سگ بى ارزش كه برجهد برمى جهى وبه دنبال ابرتند سير شبانه پارس مىكنى. «١» معاويه كه از اين اشعار به سختى رنج مى برد از نعمان بن بشير انصارى كه جزو سپاه او بود خواست كه نزد قيس رود و او را به صلح و سازش دعوت كند.
نعمان نزد قيس آمد وگفت:
شما گروه انصار مىدانيد كه در خوار كردن عثمان خطا كرديد و ياران او را در روز جمل كشتيد و حالا هم به خطا بر اهل شام تاختهايد اگر حالا على (ع) را نيز رها كنيد، يك به يك خواهد شد. شما حق را رها كرده و بر يارى باطل شده ايد، آن هم نه همچون ديگران، بلكه در ميدان مبارزه خود نمايى ها كرده ايد و مبارز ها طلبيدهايد، و هيچ مشكلى بر على وار نشده الّا اينكه سختى و مصيبت آن را برايش آسان نموده ايد و او را وعده پيروزى داده ايد. جنگ از ما و شما بسيار كشته گرفته، پس به خاطر بقيه افراد پروا كنيد.
قيس خنديد و گفت: فكر نمىكردم جرأت اين حرفها را داشته باشى كسىكه خويش را فريفته نمىتواند ناصح ديگرى باشدبه خدا قسم تو فريفته شده