سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٧
مفاصلت را از ترس مى لرزاند، و تو جان سالم از دست او بدر نمىبردى ولى او با غير تو نبرد كرد در اين هنگام معاويه خشمگين شد وخطاب به عبداللّه گفت:
اى بى مادر آيا ساكت نمىشوى؟! عبداللّه در جواب گفت:
اى زاده هند! تو با من چنين سخن مى گويى؟ من اگر بخواهم ترا نكوهش مى كنم كه عرق شرم بر پيشانيت نقش بندد و پستى ها در چهرهات نمايان شود؛ آيا به بيش از مرگ مرا مى ترسانى؟
معاويه از شدّت خود كاست و گفت اى برادر زاده بس كن؛ و دستور داد او را محبوس نمايند.
سپس معاويه به ملاحظات سياسى، او را آزاد كرد و از او پيمان گرفت كه درشام ساكن نگردد و مردم آن ديار را بر عليه وى نشوراند. «١» سخنى از عبداللّه بن هاشم مسعودى نقل مى كند كه يك روز عبداللّه در مجالس معاويه حضور يافت. معاويه پرسيد بخشش و بزرگى و جوانمردى چيست؟ عبداللّه گفت: بخشش آن است كه مال را حقير دارند و پيش از تقاضا عرضه كنند. بزرگى، جرئت بر اقدام و صبر است در آن هنگام كه قدمهابلغزد، و جوانمردى صلاح دين است و اصلاح مال و حمايت همسايه «٢»