سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٦
خدايى كه جان من در دست اوست اگر او از قيد بند تورهايى يابد سوارانى مجهّز خواهد نمود و آشوبى برپا خواهد كرد.
عبداللّه در حالى كه در قيد و بند اسارت بود به عمرو گفت:
اى فرزند ابتر «١» اين همه حماسه و زبان آورى را چرا در روز صفيّن به كار نبستى، آنگاه كه ما تو را به نبرد مى خوانديم و تو مانند كنيز سيه روى و گوسفند اخته شده به پشت اسبها پناه مى بردى.
مگر جز اين نيست كه اگر معاويه مرابكشد مردى بزرگوار و ستوده و توانا را كشته است نه فردى ضعيف و ننگين را؟! عمرو گفت: اين سخنان رارها كن، الان در چنگال دشمن درنده خوئى گرفتارى.
عبداللّه گفت:
آنچه مى خواهى بگو، من تو را مى شناسم، تو كسى هستى كه در موقع راحتى و كاميابى مغرورى و آنگاه كه در برابر جنگجويان قرار بگيرى ترس تمام وجودت را فرا مى گيرد و براى حفظ جان به زشت ترين كارها دست مى زنى، آيا صفيّن را فراموش كردى؟ ...
عمرو در پاسخ گفت:
معاويه مىداند كه من در ميدان جنگ، حريفان را چون انبوهى خار محاصره مى كنم و من خود پدر تو را دربعضى از جنگها ديدم كه ترس سراپاى وجودش را فراگرفته و مضطربش ساخته بود! عبداللّه گفت:
نه به خدا قسم، اگر پدرم در ميدان جنگ در مقابل تو قرار مىگرفت تمام