سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٨
عبداللّه بن جعفر برخاست و چنين گفت:
«سپاس خداى را كه در خور حمد است و سپاس او را سَزَدْ. او را سپاس مى گوئيم كه حمدش را به ماالهام كرد، و از اواميد مى داريم كه ما را در اداى حقش يارى دهد. شهادت مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه بىنياز و پايدار نيست، خدايى كه همسر و فرزندى نگرفته است، و اين كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست.
اما بعد اگر در خلافت به قرآن مراجعه شود. قرآن مى گويد:
«وَاولُوالْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ اوْلى بِبَعْضٍ» يعنى خويشاوندان به موجب كتاب خدا در حق گيرى از يكديگر بر ديگران مقدّمند و در صورتى كه به سنّت رسول خدا عمل شود بايد متعلق به خويشاوندان وى باشد، و اگر به روش ابوبكر وعمر عمل شود. باز چه كسى سزاوارتر به تصدّى حكومت اسلامى از خاندان پيامبر (ص) است؟ به خدا قسم اگر او (على ع) را پس از پيامبر (ص) به خلافت مىگماردند خلافت را به اهلش سپرده بودند. به سبب ديندارى و درستى او و براى اينكه حكم خدا به كار بسته شود و شيطان پيروى نگردد، و در آن صورت حتى دو شمشير در امّت اسلامى ردّ و بدل نمى شد.
بنابراين اى معاويه از خدا بترس، زيرا تو زمامدار گشته اى و ما تحت سلطه تو قرار گرفته ايم. از اين جهت به مصالح مردمى كه تحت سرپرستى تو قرار گرفتهاند. بينديش، فرداى قيامت در اين باره از تو باز خواست خواهد شد. اما آنچه درباره دو پسر عمو، (امام حسن (ع) و امام حسين (ع)، گفتى و اينكه آنان را دعوت نكردى «١» به خدا سوگند كار