سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٦
و نامه ديگرى به نام قيس جعل كرد و دربين مردم پخش نمود تا اين اخبار به امام (ع) برسد و قيس راعزل كند، مأمورين اطّلاعاتى امام (ع) اين اخبار را به امام (ع) رساندند. حضرت كه متعجّب شده بود، ياران خود را فراخواند و با آنها به مشورت نشست. عبداللّه بن جعفر پيشنهاد عزل قيس را داد. امام (ع) فرمود:
من اين اخبار را تصديق نمىكنم.
عبداللّه گفت: او را عزل كن، اگر اين اخبار حق باشد (و او با معاويه كنار آمده باشد، دستور را اجابت نمىكند) از استاندارى كنار نمىرود.
در اين بين نامه قيس بن سعد به امام رسيد. قيس به امام نوشته بود كه گروهى از مردم از من خواستهاند كه من به آنها مهلت دهم تا ببينند سرنوشت خلافت به چه مىانجامد. اگر ديگران بيعت شما را پذيرفتند آنها هم تصميم خود را بگيرند و نظر من هم اين است كه از آنها دست بردارم و با ملايمت برخورد كنم. شايد خداوند قلوبشان را به ما متمايل كند واز گمراهى نجاتشان دهد. عبداللّه بن جعفر گفت:
يا اميرالمؤمنين اگر به قيس اجازه دهى با آنها مسالمت آميز رفتار كند ديگران هم سوء استفاده مىكنند و بسيارى از آنانى كه مىخواهى بيعت كنند، در بيعت شما وارد نمىشوند. مصلحت آن است كه او را به جنگ امر كنى.
امام به قيس نوشت كه با آنها جنگ كن.
قيس دوباره به امام نوشت كه مصلحت ترك جنگ است. وقتى اين جواب قيس رسيد عبداللّه دوباره اصرار كرد كه اى امام، محمّد بن ابى بكر را به مصر بفرست چون من شنيدهام كه قيس گفته است:
حكومت مصر تمام نيست مگر به كشتن مسلمة بن مخلّد (سردسته عثمانىهاى قريه خَرِبْتا) در حاليكه دوست ندارم كه حكومت مصر و شام از آن من باشد و در مقابل مسلمه را بكشم.