سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣
معاويه گفت: چنين مكن كه مى ترسم نتوانى از عهده او برآيى و باعث شوى فضايلى را اظهار كند كه دوست نداريم، بشنويم.
عبداللّه وارد شد، و معاويه از روى سياست، اظهار خوشبختى كرد و او را نزديك خود خواند و با وى گرم گرفت ولى عمرو عاص نتوانست خوددارى كند و رو به يكى از مجلسيان كرد و سر صحبت را گشود و شروع كرد به عيب جويى از امير مؤمنان و با صداى بلند نسبت هاى زشت و ناپسندى به امام داد و بى شرمى را از حد گذراند.
در اين لحظه رنگ عبداللّه بر افراشته شد و از خشم لرزه اى بر اندامش افتاد به حدى كه تمام بدنش لرزيد. و به عنوان اعتراض بپاخاست. عمروعاص كه او را خشمگين ديد و گفت: «هان عبداللّه چه خبر است؟» عبداللّه گفت: «ساكت باش اى بى مادر» و سپس اين شعر را خواند:
«حلم و بردبارى زبان مردم رابر رويم گشوده است. و خيال مى كنند نمىفهمم.» «١» سپس آستين ها را بالا زد و گفت:
«اى معاويه تاكى خشم تو را در دل نگهداريم و بربديها و زشتى هايت صبر كنيم، گفتار زشت را بشنويم و بى ادبى تو را ببينيم و اخلاق ناستودهات را شاهد باشيم. مادرت به عزايت بنشيند آيا آداب مجالست تو، همنشينت را از دشنام و ناسزا باز نمى دارد، اگر چنين است معلوم مى شود دين در نظرت موقعيتى ندارد تا تو را از كردار زشت باز دارد. آگاه باش به خدا سوگند اگر عاطفه خويشاوندى در تو بود و يا به سهم خود از