سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٥
او بپوشان و او را به زنجير بكش و دستهايش را به گردن ببند وبر شترى بدون جهاز سوار كن و بدون اينكه غذايى به او بدهى نزد من بفرست. «١» مسعودى مى گويد:
معاويه از روز جنگ صفيّن نسبت به هاشم بن عتبة بن ابى وقاّص و پسرش عبداللّه كينه داشت «٢» شير در زنجير پس از دستگيرى عبداللّه و آوردنش به نزد معاويه، مجادله و گفتگوى تندى بين او و عمروعاص واقع شده كه حاكى از شجاعت و آزادگى اين سردار رشيد است قسمتهايى از اين ماجرا را در اينجا يادآور مى شويم:
وقتى كه عبداللّه را بر معاويه وارد نمودند عمروبن عاص در مجلس بود معاويه به عمرو گفت: او را مى شناسى؟
عمرو گفت: نه، معاويه گفت:
اين همان كسى است كه پدرش در روز صفيّن اين اشعار را خواند:
شخص يك چشمى كه براى خاندان خود منزلت مى جويد (اشاره به شجاعت اوست كه چشم خود را در جنگ از دست داده) و با زندگى چندان دست و پنجه نرم كرده كه بستوه آمده است. چاره اى نيست، يا بايد شكست يا شكسته شد.
عمرو گفت:
آرى او همان شخصى است، او را رها مكن، او همان عنصر جسور، و خشمگين و كينه توز است، نابودش ساز و مگذار به عراق برگردد، ... به